آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡
X

آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡

نیازی به تسبیح نیست دستانت را که به من بدهی ذکر دوست داشتن میگویم...

به وبلاگ من خوش اومدین
امید زندگی من... با تو زندگی کردن چیزی فراتر از عشق است...

http://niniweblog.com/upl/ariyanim/14209809538.jpg

 

فرشته ی زندگی من نفسم به نفسهایت بستست... 

 

[ يکشنبه 7 خرداد 1396 ] [ 23:28 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

عید سال ۱۳۹۶و سفرنامه ی ما....

 

و انتهای این قصه‌ی سرد و سفید
همیشه سبز خواهد بود، تا رسیدن سال نو
تنها یک سلام خورشید باقی‌ست
هزاران تبریک

فرزندان نازنینم امیدوارم هر سال لحظه ی سال تحویل حالتون خوب باشه و اشک شوق بریزید نه اشک حسرت امیدوارم هر سال امیدی برای زندگی کردن داشته باشید و ذوق و شوق بهار و عید خرید لباس عید رو داشته باشیدآرزو دارم هر سال لحظه ی سال تحویل خوشحال باشید از اینکه یه سال دیگه رو در آرامش گذروندید کاش هیچ وقت هیچ وقت رنگ سیاه ناآرومی رو زندگیتون سایه نندازه کاش اگه نبودم هر سال لحظه ی سال تحویل منو هم فراموش نکنید عشق خیییلی زیباست و زیباییش رو کسی جز یه عاشق درک نمیکنه و کی عاشق تر از یه مادر هانای نازم امیدوارم توهم عاشق بشی عاشق فرزندت ‌کاش همچین نعمتی نصیب تو هم بشه آریان من برات قدمهای استوار آرزو میکنم آرزو میکنم مرد باشی و مرد بمانی آرزو میکنم کاش هیچ وقت جزو مردهایی نباشی که اسم مرد رو فقط یدک میکشن پسرم مرد بودن به زور نمایی و قدرت نیست خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنی مرد بودن یعتی احترام در حالی که بتونی بی احترامی کنی مرد بودن یعنی به زبون نیاوردن دوست داشتن ولی بانگاه با حرکات ثابت کردن عشق مرد بودن به قدر قدرت ذهنه نه قدرت دست مرد بودن به قدر قدرت دله نه قدرت زبان مرد بودن یعنی....یعنی چیزی که فراتر از تفکر خیلی هاست...

خب نصیحتهای مادرانه که تموم شد بریم سر اصل مطلب سر سفر نامه ی امسالمون؛اینو هم بگم که امسال تصمیم گرفتیم که سفر زمینی بریم اونهم با ماشین البته فکر میکردیم با ماشین راحت تریم که البته ثابت شد سفر با ماشین هم سختی های خودشو داره 

ساعت حرکتمون ۲۹اسفند ساعت ۷شب بود که به سمت سبزوار حرکت کردیم با این مشخصه که هنوزم مقصد اصلی سفرمون مشخص نبود ساعتای هشت هشتو نیم بود که به سبزوار رسیدیم و هوا تاریک بود توی یه پارک توقف کردیم و چادر زدیم شام پلو با تن ماهی خوردیم و شما کلی ذوق زده بخاطر اینکه تازه با چادر زدن آشنا شده بودید و بعد از یه زمستان سرد اولین شبی بود که بیرون فرش انداخته بودیم 

صبح هم قبل از خوردن صبحانه حرکت کردیم سمت بردسکن و تصمیم بر این بود که صبحانه رو اونجا بخوریم

جاده سبزوار به بردسکن

 

 

شهر بردسکن اولین یه پار بود داخل شهر که اونجا توقف داشتیم برای صرف صبحانه که بازهم بعد از خواب صبحتون کلی ذوق کردین و شروع کردین به بدو بدو و تاب و سرسره بازی و بابا هم برامون نیمرو درست کرد البته در حال خوردن صبحانه بودیم که آریان لبش به گوشه ی سرسره خورد و زخم شد و کلی.....گریه ....البته خطر رفع شد و خداروشکر زخمش عمیق نبود و این خروس هم توی همون پارک بود به مناسبت سال خروس 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بعد از بردسکن مقصد بعدی سفرمون طبس بود که خوشبختانه سر وقت به طبس رسیدیم و نهار رو توی یه رستوران خوشکل رو باز خوردیم البته همراه با یه بارون بهاری خیییلی خوشکل توی یه آلاچیق 

شب برای شام به یزد رسیدیم 

و شهر بعدی که چادر زدیم و خوابیدبم یزد بود که بخاطر خستگی راه سریع شام پیتزا توی یه رستوران خوردیم و بعد از اون رفتیم پارک و چادر زدیم

 

 

 

 

   یزد هم خیلی سرد بود که بچه ها رو حسابی پوشوندیم و خدا رو شکر سرما نخوردن

ک

 

صبح زود حرکت کردیم سمت شیراز و بابا از همون یزد صبحانه تافتون و ...خرید و صبحانه رو توی ماشین خوردیم و حرکت کردیم سمت شیراز که تقریبا ساعت دو رسیدیم پاسارگاد که ۱۲۰کیلومتر تا شیراز راهه و پاسارگاد توقف کردیم و رفتیم مقبره ی کوروش کبیر 

 

 

 

 

پسرکم در حال سلفی گرفتن قرررربونش برم من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ونهار هم که یه آش دوغ محلی و دم پختک که غذای محلیشون بود خوردیم که تو هوای آزاد حسّابی چسبید

شب به محض رسیدن به شیراز  و دیدن ترافیک سنگین که چه عرض کنم خیییلی سنگینش ماشینو یه جا پارک کردیم و با یه ماشین دربست حرکت کردیم سمت شاهچراغ چون بار قبل همه جارو دیده بودیم و فقط پاسارگاد و شاهچراغ مونده بود اینهم شاهچراغ ...

 

 

 

 

 

 

 

و بیرون از شاهچراغ به اولین پاساژی که رسیدیم خانه بازی پیدا کردیم و یه نیم ساعتی بچه ها مشغول بازی شدن و در راه برگشت هم کمی فواره ها رو تماشا کردن و دوباره تاکسی گرفتیم و برگشتیم سمت ماشین تا خودمون بریم رستوران که تو شلوغی جا پارک پیدا نکردیم و جلو یه ساندویچه ماشینو پارک کردیم و شام بندری خوردیم و بچه ها هم که لحظه ی آخری سر شیشه نوشابه دادو هوار راه انداختن و تو سرو کله ی هم میکوبیدن که سریع اومدیم بیرونو تو ماشین شام خوردیم و وقتی داشتم به هانا شام میدادم متوجه شدم  که گوشوارش نیست ...بعله تو همون دعوای اخیر گوشواره ی هانا گم شده بود

 

اینم ورودی رستوران هفت خوان که امسال برا شام بهش رسیده بودیم که متاسفانه طبقه ی همکف که همیشه میرفتیم و سلف سرویس بود تعطیل بود وطبقه ی بالا که فست فود بود و طبقه ی دوم هم غذاهای دریایی که پشیمون شدیم از رفتن به اونجا چون به نظر ما پول زیاد بدرد سلف سرویس میخورد نه یه نوع غذا 

 

 

 

شب هیچ هتل و هتل آپارتمان و ...پیدا نکردیم و بخاطر سرما و شلوغی خیابونا پا به فرار گذاشتیم و گفتیم شهر بعدی توقف میکنیم واسه خواب که متاسفانه خیییلی خسته بودیم هر چقدر هم میرفتیم به شهر بعدی نمیرسیدم بابا هم که خیلی خسته بود و خوابش میومد به اصرار من توی جاده یه جا که یه مسجد بود کنار جاده ماشینو پارک کردیم و تو ماشین خوابیدیم صبح که حرکت کردیم تو راه بندر عباس یه جا کنار جاده توقف کردیم و صبحانه آتیشی دستپخت بابا با همکاری و چوب جمع کردن بچه ها روخوردیم و استراحت کردیم و بابا هم کمی خوابید و بعد پیش به سوی بندر عباس

 

 

توی راه هم هندوانه کنار جاده آورده بودن که زدیم به رگ

 

 نهار توی یه رستوران یکی از شهرها نمیدونم اسمش چی بود خوردیم که حسابی چسبید به نظرم بهترین نهار سفرمون بود حالا شاید چون دیر خوردیم تقریبا ساعتای چهار چهارو نیم بعد ازظهر بود

بعد از اون شب شده بود که رسیدیم بندر عباس و بعد از گشتی دور شهر یه مدرسه جای خواب پیدا کردیم وشاممونو بیرون خوردیم و  اونجا خوابیدیم و فردا صبح که دیگه حسابی خستگیمون در رفته بود حرکت کردیم سمت دریا و صبحانه رو اینجا (پارکی که تمام پر از چادرهای مسافرین بود در کنار ساحل)خوریم نون و پنیر خامه ای

 

 

 

 

و حرکت به سمت دریا...

توی مسیر از دستفروشها توپ و کایت گرفتیم که آریان به کایت میگفت هواپیما و کلی عاشقش شده بود

 

هانا هم که توپشو از خودشدور نمیکرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بابا و آریان در حال کایت بازی

 

 هانا هم مشغول بدو بدو و بازی های مختص به خودش

 

 

 

 

 

 

و بالاخره بهترین نقطهی سفرمون شنا و آب بازی بچه ها که حساااابی بهشون خوش گذشت

 

 

 

 

 

 

هواپیما بازی آریان؟؟؟!!!!....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سوار اسب نمیشد و میگفت میخوام کنارش راه برم 

  آخ قربون اون دوق کردنت برم من

 

 

 

بابا هم داره بهت یاد میده افساراسبو خودت بگیری

 

 

دیگه هانا داشت یواش یواش سردش میشد 

 

 

 

 

 

بعد از اب بازی بچه ها و شستنشون توی راه یه بستنی قیفی کنار دریا خوردیم و در راه از یه رستوران نهار گرفتیم و رفتیم مدرسه و نهارو همونجا خوردیم با این تفاوت که تنا نهار خوردیم چون بچه ها از خستگی بیدار نمیشدن و نهارشونو پنج بعدازظهر دادم و بعداز ظهر رفتیم پاساژ گردی و گشت و گذار و شب هم اومدیم مدرسه و همون غذای ظهرو گرم کردیم و خوردیم و با یه خانواده ی تبریزی آشنا شدیم و چایی خوردیم وسایل ماشینو مرتب کردیم و آماده شدیم که فردا صبح زود حرکت کنیم سمت کرمان و به سفرمون خاتمه بدیم بچه ها هم توی محوطه همبازی پیدا کرده بودن و چون محیط امن و بزرگی بود با خیال راحت بازی کردن و دوست هم پیدا کردن مثلا دوست اریان اسمش محمد بود که یسره محمد محمد صداش میزد یه دختر بزرگتر هم بود که یسره دورو بر هانا بود و باهاش بازی میکرد خلاااااصه صبح زود بعد از خداحافظی با دوستامون و خوردن صبحانا کالباس و خیارشورمون حرکت کردیم سمت کرمان که نهار رو در کرمان خوردیم و حرکت کردیم سمت راور و در راور شام خوردیم و یه مدرسه پیدا کردیم و همونجا شب خوابیدیم و صبح حرکت کردیم و صبحانه بین راه توی یه رستوران سر راهی عدسی و املت خوردیم و حرکت کردیم.

 

نهار هم توی یه رستوران بین راهی دیگه خوردین و باقیمانده غذارو هم دادیم به سگی که پشت در رستوران بود ...

 

به پایان آمد این دفتر....

[ سه شنبه 8 فروردين 1396 ] [ 15:42 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۱۸ماهگیت مبارک هانای مامان

عزیز دلم پیشاپیش۱۸ ماهگیتو تبریک میگم فقط چند ساعتی تا سال نو مونده عشقم  و من سخت مشغول کارهای سفر و خونه تکونی امسال سفرمون با ماشین هست امیدوارم که سفر خوبیو داشته باشیم ایشالله پست بعدی میام با عکس های سفر و عیدمون 

فرهنگ لغات:

آریان:آییان

خداحافظ:دُداسِس

توپ:بوپ

مرسی:اِسی

ببخشید:بَبَشی

بیا:با

ماکارانی:ماخانی

چیپس:چیس

سوختم:اَسَم

فرزانه:اَزَنه

هاپو:آپو

باباجون:بابادووو

مامان جون :مامادووو

سلام:نَیآم

 

 

[ يکشنبه 29 اسفند 1395 ] [ 18:40 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

وروجک 39ماهه من

چه حس خوبیه وقتی پسرک نیم وجبیت حرفای گنده گنده میزنه

اریان:شب بخیر مامانجون

من:شب بخیر پسرم

آریان:فردا میبینمت

من:؟؟؟؟

گاهی اوقات که اصلا من حرفیو بهش یاد ندادم بهم میگه من مات میمونم خلاصه اریان به من یهد داد بعد از شبربخیر بگم فردا میبینمت

خی خبر بدم که خونه تکونی کلی مون تقریبا به اتمام رسید که رسما پدرم در اومد وفسقلیامونم خیلی اذیت شدن این یکی دو ماه بخاطر شلوغ پلوغی وقت عکاسی نداشتم و قول میدم دوران عید جبران کنم 

خب ببین بحث تا کجا پیش رفتا؟؟؟؟

آریان این روزا عاشق اینه که بره الماس سنتر اونم بخاطر دایناسور البته بخاطر مشغله کاری نشده هنوز ببرمش طبقهی بالا کهداز نزدیک اونو ببینه اما به همینم راضیه ...

نصف شب اریان همه جاش درد میگیره از ناخن پاش گرفته تا گردن و سر و دیگه تا نصف شب باید بگم بخواب خوب میشه هر شب موقع خواب هر ترفندی میتونه سوار میکنه که از اتاقش بیاد بیرون مثلا:

مامان بیام بوستون کنم

نه مامان بخواب فردا

همه ی بچه ها ماماناشونو بوس میکنن خب

بیا

بوس بوس و بغل میکنیم دوباره میره تو تختش

مامان بیام بابا رو بوس کنم

بیا ...

هانا رو...

تهشدیگه کسی نمیمونه ببوسه 

مامان همه ی مامانا میان تو تخت بچه هاشونو میبوسن

بخواب اریان من بوست کردم 

نه تو تخت 

میرم ت اتاقش و میبوسمش و بغلش میکنم و میام 

مامان پام درد میکنه...

و این داستان ادامه داره تا اریان خوابش ببره

این روزا فسقلامون عاشق خندوانن

سیب زمینی خیلی دوست دارن 

و یسره در یخچالن بستنی میخوان

چند روز پیش اریان رفته سر یخچال چیزی طبع دلش پیدا نکرد اومده میگه هیچ خبری نیست!!!؟؟؟؟

خب بگم از خریدای عید که کتو شلوار پسرمو بعلاوه کفشاشو خریدم 

لباسهای هانا هم تموم شده مونده کفشاش وجوراب موراباشون

چند وقتیه اینترنت نداریم من یهو یه نت کم سرعت به دستم رسیده و شنسم همین روز ماهگرد پسرکم هست جیییییییگرم 29 ماهگیت مبارک عاشقتم...

 

 

 

 

 

 

 

 

فرهنگ لغات:

پرتقال:پرکلا

اسفناج :افنناج

هانا:آنا

 

[ جمعه 20 اسفند 1395 ] [ 10:08 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۱۷ماهگی هانای من...

سلامی به گرمی سر من ...که همه میگن الان حسابی سرت گرم شده 

خب دیگه عجله ای باید شروع کنم و بگم از دخمل نازی که الان حسابی وروجکی شده و کمی از پسرا نداره دختری که وقتی میخنده خندش تو آسمونه و وقتی گریه میکنه جیغاش تو هوا دختری که به قول بابا خیلی زرنگ شده و هر کلمه ای رو میگی سریع تقلید میکنه طوطی شده از این نظر....

دخملی که دخمل باباشه و جیگر مامانی 

حسابی ناز داره و خودشو لوس میکنه و بگم از علت دیر به دیر اومدن این چند وقته که حسابی ...حسابی ها!!!مشغول خونه تکونی هستیم برعکس پارسال که خیلی ساده گرفتیم و حتی فرشهامونم نشستیم امسال تغییراتمون زمان بر بود البته هست چون هنوزم کارهامون تموم نشده اومدم که بنویسم تا به یادگار بمونه یه دختری اینجا هست هر چقدر بخوای کمداتو مرتب کنی نمیزاره یه فسقلی که هر چی از تو کمد گیرش بیاد میکشه رو سرو کولش و راه میفته تو خونه و قرو قمیش میاد یا اینکه گاهی همه چیو از تو کشو میکشه بیرون و رو هم تلنبار میکنه بعد دو باره همرو فرو میکنه تو کشو یعنی قصد فقط بهم خوردن تای لباسها و بهم ریختگی کشوهاست ...

یکی هست که یه وقت فکر نکنی میتونی به همین راحتی کارهاتو بکنی و وقت زیادی واسه خونه تکونی در نظر بگیری یکی که همه جوره به پاچت میچسبه به اسم هانا ...یکی که موقع ظرف شستن به پاچت میچسبه و نیشگون میگیره موقع غذا پختن همچنین...موقع جارو کشیدن نیز...

خلاصه یکی که با لبای غنچش و بوس های آمادش همون خستگیا رو قند میکنه و تو دلت آب ...

دخری که الان بلده:

من:ببعی میگه

هانا:بع بع 

من :دنبه داری

هانا:نه نه!

پس چرا میگی 

هانا:بع بع 

***

یه روز بارلی  ؛فرداتم عالی ؛بچه ی خوشتیپ 

هانا:بابابابارلی 

***

تیک تاک تیک تاک دو تا عقربه داره صبح و ظهر و عصر وشب همیشه بیداره 

هانا :تی تا تی تا ...همراه با چپ و راست کردن خودش..

***

این روزها تبلیغاتی برای شامپو اَوه توی تلوزیون نشون میده که هانا عاشقشه 

کوچولو میزنه زیر گریه ...اَوه اَوه اَوه اَوه میخوام 

مامانش میگه شش شش شش اَوه داره میاد

هانا همزمان با صدای شش شش شش  حرکتو صداشونو تکرار میکنهساکت

گاهی هم از اول شروع تبلیغات هانا:ساکت

و میرسم به فرهنگ لغات :

داداشی:داداشی

مامان:مامان 

بابا :بابا

پستونک:پِسَد

شیر:شی

آب:آب

غذا:مَمی

غزاله:اَزائه

ثمین:اَمی

ماست:ماست

اَلو:اَاُ

بگیرش:بِدِش

بِدِش:بِدِش

میخوام:مخواد

میخواد:مخواد

هاپو:آپو

نی نی:نی نی

پسته:پسته

گردو:پسته

بادوم :پسته

واین چند وقت اصلا وقت و حال عکاسی نداشتم نتیجش میشه همین چند تا عکس که اونم وسطخونه تکونی عیده

 

 

 

این عکسها سات یک و نیم شب گرفته شدن ها!!!

 

هانای من ۱۸ ماهگیت مبارک

[ دوشنبه 2 اسفند 1395 ] [ 16:47 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۳۸ماهگی پسر مهربانم

این روزا زیاد شنیده میشه از یه نیم وجبی که کلی کلمات قلنبه سُلُنبه بکار میبره

پسرکی که هنوز که هنوزه کلماتو اشتباه به زبون میاره و منم دلخوشم که خُب هنوز بچم بزرگ نشده هنوزم ناز حرف میزنه ...پسرکی که با تموم بچگیش مراقب خواهر کوچکترشم هست 

این روزا یکی تو خونه راه میره و میگه:

مامان چلا اینو اینجا دُآشتی؟( گذاشتی)

مامان بیا ببین چی اِلِفشتم(نوشتم)

دستا بالا ...مامان بِمُر(بمیر)

این آخر سالی تصمیم گرفتیم تغییر دکوراسیون بدیم و الان تو اوج هستیم چند روزی کارگر داشتیم و رنگ یه دیوار رو تغییر دادیم و شما هم حسابی شیطنتت گل کرد مثلا میرفتی به اقای نقاش میگفتی :

بیا ماشینمو ببین

شما نی نیتون ماشین نداره؟

آقا: نه

براش ماشین بخر گیگه

آقا : میرم میخره

نه وِلش کن میگم بابام بخره بلاش


 

[ چهارشنبه 20 بهمن 1395 ] [ 0:05 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۱۶ ماهگی هانا جون


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 2 بهمن 1395 ] [ 12:50 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

تولد باباجون و...

 

یکی در آرزوی دیدن توست، یکی در حسرت بوسیدن توست، ولی من ساده و بی ادعایم، تمام هستی ام خندیدن توست …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 .
یه سفره ی ساده نه آب پرتقال و نه نوشیدنی های بالا شهری که چایی خودمون ؛
رنگارنگی سفره مهم نسیت
مهم چندنفری هستن که دورش نشستن ،
پر از عشق ، پر از محبت …
چایی تلخ رو که با عشق دم کنی ،
شیرین ترین نوشیدنی دنیا میشه حتی بدون قند !


.

 

 

 

 هانا با بابایی در روز تولد بابایی 

فوادم که الان دیگه شدی بابافواد 

تولدت مباااارک

باباجووووووون 

اینم شام رستوران به مناسبت تولد گرچه بعدش تا دوروز من حالم بد بود و تصمیم گرفتیم دیگه پیتزا نخوریم

 و همین روز رفتیم آتلیه و چون خسته به خونه رسیدیم کشتم خودمو بابا فواد نیومد عکس بگیره و دراز کشید که کشید و ما رفتیم کنارش و بخاطر پوشش نامناسبش عکس نگرفتیمگریهکلافهگریه

 قهقهه

اینم از خمیر بازی پسرم که هی میگه مامان بیا بیا بیااوه

خسته از آشپز خونه اومدم ببینم چی شده میگه بیا توالت درست کردمتعجبخجالتنیشخند

 

 ببخشید این ۳تا عکس خوشمل خانوممون جا افتاده بود

 

 

 

 

[ يکشنبه 26 دی 1395 ] [ 21:04 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۳۷ ماهگی پسر شیرین زبانم...

 

پسر نازم ۳۷ ماهگیت مبارک 

آریان در ۳۷ ماهگیش عاشق ژله هست

نقاشی رو خیلی دوست داره

به آب بازی خیلی علاقه داره 

وقتی ظرف و ظروف مامانش میشکنه میگه گصه نخوییها! خودم برات بشگاب میخرم

اسباب بازیهاشو خودش جمع میکنه شبا تنها تو اتاق خودش میخوابه البته بعد از اینکه خوابش میبره تنهاست

وخبر بد این که خییییلی به من وابسته شده و بدون من هیچ جا تنها و حتی با هانا نمیمونه

۳۷ ماهگیت مبارک وروجک منماچ

 

 

 ***

 هانایی من این روزا سرماخورده هست و دارو مصرف میکنه این روزا گاهی که تو آشپزخانه مشغول کارم تا بر میگردم با این نوع صحنه ها مواجه میشم...

 

***

اینهم از کادوی غزاله جون که دفتر نقاشی هست کار دست خودش هدیه به پسر خالش آریان...مرسی خاله جون ...

 

***

و اینهم از هانایی وقتی ازش غافل میشی

 ***

 اینهم از هانایی خسته از خونه مامانجون مریمش برگشته

 ***

او میرسیم به کادوی ثمین و امیر حسین جون که وقتی رفتیم خونشون اتاقشونو شرشره بندی کرده بودن و برات تولد گرفتن دنیایی دارید شما بچه ها تازه کلی هم ذوق کرده بودید ...

 


البته از کادو بعد از استفاده عکس گرفتم ها    نیشخند      

***                                                                                                                                                                                                                           و در تاریخ ۲۲ دی ۱۳۹۵ با بچه ها رفتم اداره مخابرات بخاطر کارهای اداری که این دو تا وروجک حسابی شیطونی کردن و شانسم گرفت همین هدیه ثمین جون اینا تو کیفم بود و درش آوردم و بچه ها همون جا رو نیمکت نقاشی میکشیدن     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 22:56 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

مادر

هانا نشسته و داره بازی میکنه آریان همینطوری بیخیال میاد از کنارش رد میشه و یه مشت میکوبه تو سرشو... جیغ هانا...خودشم ادامه ی راه رو بیخیال طی میکنه و میره اتاقش با چهره ای معصوم حالا این منم که وارد عمل میشم بدو بدو هانا رو ساکت میکنم گیره ی سرم رو میدم دستش تا آروم شه ازون طرف غذام رو گاز داره جیلیز و ویلیز میکنه گیره رو پرت میکنه پستونکشو میدم و میرم نی نیشو از تاق میارم بهش میدم میرم با عصبانیت به آریان میگم بار آخرته هانا رو میزنی و چند تا تهدید که اگه بزنی دیگه خمیراتو نمیدم میبرم تو تختت که بخوابی و بدو بدو میام سر وقت غذا از اون طرف هانا میاد میچسبه بهم که جی جی...اوه پریشونم و کلافه زیر گازو خاموش میکنم و میام میشینم که به هانا شیر بدم که صدای آریان از دستشویی میاد و که میگه بیا پی پی کردم افسوس این قصه نیست واقعیته این اتفاقهایی هر روز این خونست که وقتی آخر شب بهشون فکر میکنم میبینم من چقدر قوی شدم چقدر بزرگ شدم چقدر مادر شدن رو زود یاد گرفتم وقتی خوب فکر میکنم میبینم آریان و هانا مثل خودم و حامدن ورجه وورجه هاشون تو سر و کله هم کوبوندناشون سختیاشون و یاد مادری که همیشه نگرانمون بوده همین قدر خسته میشده که من ...مادرم الان قدرتو میدونم الان متوجه میشم که مادر یعنی عشق بدون منت دوستت دارم و دعا میکنم بتونم جبران کنم ...

[ شنبه 18 دی 1395 ] [ 1:09 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

تولد سارینا جون و...

 سلام عزیزان دلم

اومدم که بنویسم بنویسم از این روزهاروزهایی که خیییلی برام نفس گیر شده از صبح که از خواب پا میشم تا شب یسره میدوم و کار میکنم حسابی شیطونی شدید مخصوصا هانا که یا خرابکاری میکنه یا میخواد بیاد بغلم یا جیغ میکشه و گریه میکنه دیروز هانا بالای شومینه نشسته بود که آریان اومد کنارش یهو آریانو هل داد و آریان در حالی که لبشو میگزید با صورت خورد زمین و این بلا سرش اومد 

 

یه دفعه هم که آریان بالا بود هانا رو هل داد اون شوت شد پایین 

خلاصه دنیایی داریم با این دوتا فعلا که احتمالا قسم خوردن فقط خرابکاری های همدیگر رو یاد بگیرن و باهم تو خرابکاری همکاری کنن مثلا اینجا که آریان زحمت کشیده لاک رو داده به هانا و هاناخانومم در غیاب من زحمت کشیده لاک رو شکسته و صورت خودشم رنگ آمیزی کرده من و آریان آماده بودیم بریم بیرون که یهو با این صحنه مواجه میشم میتونید حالمو حدس بزنیدکلافه

 

 خلاصه بدو بدو با لاک پاک کن صورتش و  زمینو پاک کردم بماند که لاکم  رو هم شکسته بود یکمشم خورده بودگریه

گاهی دلم میخواد یکم برا خودم باشم اما نمیشه دیگه!مثلا نمیدونم چرا هر وقت موقع غذا خوردنم میرسه آقا اریان پی پی دارهزبان

شنبه این هفته رفتم دکتر و اونجا با آقای همسر رفتیم کافی شاپ وااااای نمیدونید چقدر احساس آرامش بهم دست داد اینقدر که من همیشه با بچه ها بودم و بچه نگه میداشتم  بچه شیرینی خودشو داره اما سخته دوتایی ...گریهمثلا از صبح تا شب هی باید بگم آی آریان نکنتعجب! نزنشافسوس! هانا دست نزن به اون... اینو بزار سر جاش... نکن اون خراب میشه !جیغ نزن کلافهجیش نداری؟جیش کردی؟نرو بالا میفتیاسترس هلش نده نگرانعروسکشو بدهناراحت ماشینو هل نده میوفته رو هاناوقت تمام آخ که چقدر دلم خنک میشه درد دل میکنمسبز آریان هی میره از آبسرد کن آب میریزه با هانا میان آب میریزند تو قابلمه های اسباب بازیشون یا روی میزها یا روی سرامیک سُرسُر یا رو خودشون سه روز پیش همین کارو کردن که هانا سرما خورد الان طفلک  بچم یه سرفه های وحشنا‌کی میکنه که نگو الانم دارو خورده و خوابیده ناراحتبعد از ظهر تولد دعوتیم تولد سارینا نوه داییه بابا ایشالله عکس میگیرم تو این پست میزارم الانم که یکم بیکار ترم واسه اینه که نهارمو دیروز درستیدم که امروز راحت باشم حمام بریم و آماده شیم که انگار هانایی قصد بیدار شدن نداره راستی به عمه جون سفارش عینک داده بودم که دستمون رسید خیییلی خوکشِله

 

 آتلیه هم بیعانه دادم تا هر موقع وقت داشتم ببرمتون ایشالله به زودی ...فرشتهدیشبم که بابایی زنگ زد به آقا ناصر تا بیاد موهای پسرکم و کوتاه کنه و با کلی اینو بده اونو بگیر آریان و نشوندیم تا موهاشونو کوتاه کنند ماشینشو آوردیم بازی براش دانلود کردیم و و گفتیم این بازی اگه صاف بشینی تا موهات کوتاه بشه دانلود میشه اینم بازیش

 

 

 

 

 هانایی خونه خاله جون

آآآخ فدای اون لباس بششششم من...

 واین هم تولد سارینا جون 

 پسرم موهاشونو کوتاه کرده حسابی مرد شده قرربون برم یه موش کوچولو صورتی هم داره پستونک میخوره اون پایین ...

 

 همیشه حواست به داداشی هستا!

 

 

 عاشق شمع فوت کردنی ببین چطور خودرو به شمع میرسونی 

 قدو بالاتو قربون

 

 

 

 وای خدا از بزرگ شی این عکسها رو ببینم دلم برای این خوشگلیات قنج میره

 این آقا کورش بر عکس آریان که یسره با هم کل کل دارند و کتک کاری با شما حسابی جوره

 

 بازیها تون توی اتاق روی تخت با بادکنک ها

 

 سلفی جیگرم

هیسسس ساکت باشین!

من:برای چی؟

آریان:خوابه

من:کی؟؟؟تعجب

آریان :پیشی

من:خوشمزه

بعدشم آروم آوردنش روی تخت گذاشتتش خودشم بالا سرش نشسته ببینه کی بیدار میشه

[ يکشنبه 12 دی 1395 ] [ 12:46 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد