آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡
X

آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡

نیازی به تسبیح نیست دستانت را که به من بدهی ذکر دوست داشتن میگویم...

به وبلاگ من خوش اومدین
امید زندگی من... با تو زندگی کردن چیزی فراتر از عشق است...

http://niniweblog.com/upl/ariyanim/14209809538.jpg

 

فرشته ی زندگی من نفسم به نفسهایت بستست... 

[ جمعه 3 ارديبهشت 1395 ] [ 16:45 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

مهمونداری 👌









یه عصر بهاری منو این وروجکها حرکت کردیم به سمت بیرون برا خرید خمیر بازی و دفتر نقاشی و بین راه هم رفتیم پارک و کیک و آبمیوه خریدیم به من که خیلی چسبید



اینم از وقتی که رسیدیم خونه و بچه ها اول شروع کردن به نقاشی کشیدن با کلی ذوق و شوق



و بعد خمیر بازی
قربووووونتون بشم من عزیزای دلم
خب برم سر خاطره ی بعد که سه شنبه ۲خرداد۹۶قرار بود مهمون بیاد خونمونکیا؟خانواده ی باباجون یعنی عمه جونو دختریاو نوه ها زن عموها و مامان زهرا و محمد اینا دوستت
اول از همه که تمیز کاری خونه ها و اماده کردن وسایل بود و ...اما چشمتون روز بد نبینه که نیم ساعت قبل از اومدن مهمونا هانایی در حالی که کتاب دستش بود و داشت از آریان فرار میکرد سرش خورد به این تخت



و صورت و لبش باد کرد و کبود شد و کلی خون اومد خدا رو شکر که بخیر گذشت و اتفاق بدتری نیفتاد و تو تموم مهمونی هانا اینجوری بود



البته الان توت فرنگی خورده که صورتش قرمزه
اینم بعد از این اتفاق که میوه میخوردین تا مهمونا بیان



و حالا بعد از اومدن مهمونا اتاق شما






اونقدر بازی کردین و خوشحال بودین که نگو



اینهم از هانایی نصفه شب با صورت کبودش
عزیزانم براتون آرزوی سلامت و شدادابی و خوشی دارم
به خدا میسپارمتون

[ چهارشنبه 3 خرداد 1396 ] [ 14:48 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۲۰ماهگیت مبارک دختر شیرینم♡

سلام ...

سلام شیرینی زندگیم فرزندم نفسم

یکسال و هشت ماهه ی من

اینبار اومدم تا کمی با دختر بزرگم حرف بزنم اینبار دارم تصور میکنم تورو در حالی که قد کشیدی و بزرگ شدی در حالی که جوانی هستی پر از شور و ذوق زندگی ...

نمیدونم الان که داری این نوشته رو میخونی کجا هستی نمیدونم چند سالته نمیدونم چه احساسی داری دخترم فرشته ی زندگیم تنها ارزوم خوشبختیته عزیز دلم شاد بودنت خندیدنت بزرگترین آرزومه اما احساس خوشبختی رو خودت در خودت بوجود بیار هر انسانی خیلی بخواد عمر کنه صد ساله از تمام روزهات لذت ببر... خوشبختیتو از دیگران نخواه تو خودت مسئول خوشبختی خودتی کاش هیچ وقت احساس شکست نکنی اما فکر نمیکنم انسانی تو این دنیا وجود داشته باشه که هیچوقت احساس شکست نکرده باشه ؛پس ببین ...

مهم اینه که بتونی خودت دستتو از زانوانت بگیری و بلند شی دخترم بلند شو اما دست کمک به طرف هیچ کس بلند نکن دخترم میگن مرد باش اما قدرت تو قدرت ذهن تو از تو یک مرد خواهد ساخت اگر از همون اول یاد بگیری تو قوی هستی تو میتونی تونستن در تو عملی میشه کاش از حرفهام پند بگیری کاش یاد بگیری اول به عقلت رجوع کنی بعد احساس ...

دخترم هیچ انسانی نمیتونه همه چیز رو تجربه کنه انسان عاقل کسیه که به تجربیات دیگران توجه کنه و از شکست های دیگران درس بگیره 

تو از همه چیز و از همه کس مهم تری سعی کن هر لحظه از دیگری ناراحت شدی اشک هات در خلوت خودت باشه نمیخوام شکستت رو کسی ببینه اما بعد از اینکه احساست تخلیه شد سعی کن حال خودتو خوب کنی بلند شو دوش بگیر و به خودت عطر بزن و یه آهنگ شاد بزار و برا خودت هر هدیه ای که دوست داری و در توانته بگیر تو اینطوری به خودت محبت میکنی عشق میورزی و احتیاج به هیچ کس نخواهی داشت تو یک زنی یک زن زیبا یک زن شاداب مبادا شادابیتو ازدست بدی همیشه بهترین ها رو برات آرزو دارم دخترم دختر زیبای مو مشکی من...

کاش همیشه طعم شیرین زندگی رو بچشی  

کاش تلخی ها و کاستی های زندگی پله های رسیدن به موفقیتت باشن

دخترم هر گاه دیدی زندگی بر وفق مرادت نمیچرخه با صبر و تلاش و کوشش بسازش دوباره و دوباره و دوباره اما اگر باز هم نتونستی بسازیش راهتو عوض کن تو انسانی و عمرت کوتاه پس همیشه کاری کن از عمر کوتاهت لذت ببری ...♡♡♡

عااااااشقتم فرشته ی من♡♡♡

 فرهنگ لغات

دوست دارم:دوست دایَم

عاشقتم:عاشتم

خانوم:خامون

باز کن:بازتون

لواشک:دباشد

اریان:آیان

عروسک:عَووسک

 

خُب خُب خُب...

نوبتیم باشه نوبت میرسه به خاطرات دوتاتون...

 

بگم از اینکه یه عادت هانا خانومی اینه که دستمالای توی کشو رو برداره و باهاشون بازی کنه..

چه بازی؟

گاهی میکشه رو سرش و مثلا  روسریشه

گاهی باهاش میزا رو تمیز میکنه و گاهی میزاره روی عروسکاش یا روی سرشون..

الانم مشاهده میکنید که دستمال به دسته....

 

 

 مامان بزار یه عکس بگیرم

-نه

فقط یکی

-نننننه

 پنج شنبه همگی نهار خونه مامانجون مریم بودیم خاله ها داییا اریان حسابی با بچه هامخصوصا امیر حسام بازی میکرد کشتیم میگرفتن یه دقیقه دعوا دوباره آشتی خالاصه دنیایی دارن واسه خودشون

این عکسم مال همون موقع هست البته بعد از ظهر ساعت ۵که وقت خواب بعد از ظهر اریان گذشته بود و خاله محبوبه داشت واسش قصه ی کدو قلقله زن رو تعریف میکرد 

 قربوووووونت برم که اینقدر با دقت گوش میکنی

 بازیهای شما دوتا باهم ...پسرمم که دیگه بزرگ شده و عروسکاشو میچینه و بازی میکنه هانایی هم هی میادو همه چیو بهم میریزه و جیغ و گریه و دعوا..‌.

 هانا خواب بود که آریان سبد اسباب بازیهاشو آورد و شروع کرد به بازی 

بعد چند دقیقه ای دیدم رفته رو مبل نشسته میگه هورااااا تولد تولد تولدت مبارک مامانجون دست بزن میگم چرا میگه تولد گرفتمتعجب

کی؟؟؟

همین الان ...

زود گوشیتو بده میخوام از تولد عکس بگیرم

 اینم از عکسی که گرفت ...

_امروز صبح تصمیم گرفتم کاردستی بدم به بچه ها درست کنن اینهم نمونش:

اول پلاستیک زباله رو مثل لباس تنشون کردم  ؛زیرشون روزنامه پهن کردم

 

 و حالا آمادن که لوبیاها رو براشون بیارم بچسبونن بعدشم با گواش رنگ کنن

 قربون کودکانه هاتون بشم من

 کاش همیشه لباتون بخنده

 هانایی در حال چسبوندن لوبیاها

 و آریان نیز

 

 

 هی به اریان نگاه میکرد تا یاد بگیره دخمل زرنگم

 

 و نوبت رنگ آمیزی...

 

 

 

 خلق کن پسرم تو بالاترین استعداد رو داری...

 هانایی که این چسبه براش خیلی جالب بود

 و این هم نتیجه ی کار آریان

 و هانا که تا اومدم بقیه رو جمع کنم سریع کاغذشو انداخت سطل آشغال

 

به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقیست...

[ شنبه 30 ارديبهشت 1396 ] [ 13:54 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۴۱ماهگی پسرک شیرین زبانم♡♡♡

 

شد سه سال و پنج ماه پر ماجرا...

شیرین خیییییلی شیرین 

 کلماتی که این روزها از زبان مرد کوچکم میشنوم

یعنی وقتی دارم کار میکنم میگه آب بده آب میخوام حواسم نیست بعد یهو داد میزنه میگم آب بده آب میخوام نمیشَندی؟؟؟؟به یه رگ گردن قلمبه و اخم شدید خُب دلت میاد نگیری فشارش ندی ماااااچش نکنی؟

یعنی یه پسر بچه با کلی شیطنت که میخواد آبجی کوچولوش رو هم تربیت کنه تازگیه نخنای دستاشو میخوره که کلی ناراحتم اما امروز هانا هم ناخنای دست اریانو میخواست بعد آریان نشسته براش توضیح میده هر کی ناخنای دست خودشو باید بخوره بخور ناخناتو آفرین آنا جونم...

یعنی یکی بیاد یهو از خواب بعد از خواب عصر بیدارت کنه بگه پاشو دیگه چگد میخوابی صبح شد

یعنی وقتی داری پشت رول نشستی یکی با کلمات درب و داغونش با موسیقی هم نوا بشه 

بهار چه فصل خوبیه بعد از اون خونه نشینی و سرمای زمستون بهار بهترین فصله برا بچه های وروجک من که راحت میتونیم بریم بیرون پارک گردش...

اینهم یکی از همون عصرهای بهاری که با بچه ها رفتیم پارک و تفاوتش این بود که بعد یه سالی که آریان اسکوترش شکسته بود خاله محبوبه اسکوتر غزاله رو بهش داد حالا برا اولین بار آریان با اسکوتر و هانا هم باکالسکه بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 توی پارک امیر حسین پسر خاله ی شیطون تر از شما ها رو هم دیدیم و تا شب حسابی بازی کردین

 

 

 

 

 

 

و....

این عکسها مال وقتیه که با خاله ها رفتیم پارک شهدای گمنام...

وای که چه هوای خوبی عطر گلهای محمدی سرسبزی و شادابی پارک چه حس خوبی به آدم میده

 

 

 

 

 وقتی میگم نخند زشت میشی نیشش بیشتر باز میشه...

 

 

 

 دیگه شرطی شدم هر وقت میخوام بخنده میگم نخند زشت میشی....

 

 

 

 آخ فدای پسرم بشم من که یه جاش دووم نمیاره همه عکساش روح شده اینقدر که سرعتش زیاده

 خنده به این میگن از ته دل نیش تا بناگوش باز چشا خطی صورت در کوکترین حالت ممکن...

 

 

 دیگه بعد از پارک لباسات سرشار از کثیفیه ....

 خوتم گلی ...

 

 

 اینم آریان با مامانجون مریمش...

 

 نیم وجبی...

 

 

 

 

عکسها مربوط به ۱۳۹۶/۲/۱۴

تولد کوروش جون نوه ی دایی بابا 

نه تنها این شمع بلکه مسیر زندگیت رو هم میتونی خودت عوض کنی پسرم

 

 

 

 

 

 

 ۳۱ماهگیت مبارک عزیز دلم

 

[ پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 ] [ 15:23 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۱۹ماهگیت مبارک هانای مامان

 

 گاهی وقتا بچت اونقدر برات شیرینه که هر حرکتی میکنه هی برا بقیه تعریف میکنید و میگید ببینید ببینید دخترم فلان ...دخترم بهمان الان وضع حال ما همینه هانا تو اوج شیرینیش به سر میبره و کلی باهاش کیف میکنیم کلماتی که وقتی با اون جثه ی ریزش به کار میبره انگشت به دهن میمونیم و یادگیری کلمات جدید تر و بیشتر مثل وقتی که میره با همون زبون شیرین کودکیش به باباش میگه بابادون بازی داندود کن...

کلمه های خیلی زیادی رو بلده که الان حضور ذهن ندارم و هرچی الان یادم میاد مینویسم

فرهنگ لغات

پستونک:پسد

شیشه :شی شی

شیشَمه:شیدَمه

پستونکمه:پسدمه

کلا (دَمه)میم مالکیت محسوب میشه

خاله:خایه

عمه جون:عمه دون

غزاله:گزایه

شیر:شیر

لواشک:دَباشَد

بستنی:بستنی

کتاب:دِبا

مداد:مدا

توپ:بوپ

ماست:ماست

پلو:پلو

ماکارانی:ماکانی

 

 

خب بگم از اینکه بهاره و بساط بیرون رفتن ما فراهم هرچقدر زمستون خونه نشین شده بودیم بهار حداقل یه روز درمیون بیرونیم وااااای که چقدر بهارو دوست دارم 

اینهم یه عصر بهاری پارک جانبازان

 

 

 

 

 

 

 پسرک شیرینم در حال تماشای تلوزیون

 

 

 

 

 

 

[ شنبه 2 ارديبهشت 1396 ] [ 10:03 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۴۰ماهگیت مبارک مرد کوچکم

۴۰ماه گذشت به سرعت برق و باد خدای من چه زود میگذره فرزندم چه زود قد کشید چه زود حرف زدن آموخت چه زود راه رفتن و دویدن یاد گرفت و...و...و...پسرم حسی که نسبت به تو دارم حس عجیبیه برعکس وقتی که به هانا نگاه میکنم با تو احساس امنیت میکنم دوست دارم بشینم و تو باایستی تو رو بلند تر از خودم ببینم پسرم تو مثل پدرت به من احساس غرور و اطمینان میدی دوستت دارم عاشقانه دوستت دارم باورم نمیشه کسی این اندازه بتونه دوستت داشته باشه امیدم نفسم ۴۰ماهگیت مبارک...

 

 این روزا گاهی از کوره در میرم و دعوات میکنم اونقدر که شیطنت میکنی انا وقتی به کارهات فکر میکنم از خودم خجالت میکشم با خودم کلنجار میرم ...تو پسر مودبی هستی و خیلی رفتارهات تحت کنترل تر از هم سن و سالهات هست مثلا وقتی رفته بودیم خانه کاشانه کلی دوق کردم چون قبل رفتن به اونجا بهت گفتم که پول ندارم و برات چیزی نمیخرم گریه نکنی بگی اینو میخوام اونو میخوام در کمال تعجب با اونهمه اسباب بازی و وسایل رنگارنگ خیلی مودب و آقا بودی و کارکنان اونجا نگات میکردن و تحسینت میکردن فقط همه چیو میدیدی و میگفتی این خیلی خوشکله اون خیلی قشنگه فردا بخریم...

هنوز هم بعضی کلمات رو اشتباه تلفظ میکنی مثلا:

اسفناج:افنناج

پرتقال:پرکلا

و...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه 19 فروردين 1396 ] [ 12:37 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

عکسهای آتلیه ی اسفند ۱۳۹۵

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه 18 فروردين 1396 ] [ 1:04 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

چهارشنبه۱۶فروردین۹۶وواکسن پایان ۱۸ماهگی هانایی

صبح از خواب بیدار شدیم و صبحانه ی بچه ها رو دادم و داشتم لباسهای بچه ها رو تنشون میکردم که یهو دیدم صدای دادو بیداد از بیرون میاد اولش فکرکردم شاید کسی دعواش شده بعد یهو دیدم همه داد میزنن زلزله بدوین زلزله فرار کنین سریع درو باز کردم دیدم همه دارن فرار میکنن وقتی لوسترا رو نگاه کردم دیدم بعله لوسترا دارن تاب میخورن این بود که بدو بدو اماده شدیم و رفتیم بیرون و نوبت رسید به واکسن زدن هانایی اولا که بهداشت مکانش عوض شده بود و خدا روشکر اومده بود نزدیک خونمون و بعدشم اینکه تمام پرسنل تغییر کرده بودن و این شد که چکاب مراقبت های هانا رو یه فرد جدید انجام داد فقط هانا یه صد گرمی وزنش کمتر بود خلاصه بهداشت خیلی شلوغ بود و بعد یه ساعت بالاخره نوبتمون شد طی این یه ساعت هم وروجکا از هیچ تلاشی برای خرابکاری دریغ نکردن که نکردن از دستکاری کردن کلیدهای وزنه بگیر...تا باز کردن قفل کمد و کشیدن چایی روی میزو برداشتن خودکارو دِ فرار...

 

 

 

 

بعد از این تاخیر طولانی رسید نوبت واکسن زدن که راهنمایی شدیم به اتاق واکسیناسیون که به خاطر نبودن بابا خیلی میترسیدم اخه بابا همیشه موقع واکسن زدن باهام میاد اینهم از بچه ها قبل از زدن واکسن هانایی

 

 

خلاصه نشستم رو صندلی و دست چپ هانا رو اماده ی واکسن کردم تا خانوم اومدن و واکسنشو زدن و یه قطره فلج اطفالم که چکوندن تو دهنش امّااااا واکسنی که باید به پاش میزدن گفتن موجود نیست و به محض رسیدنش اطلاع میدن که برای واکسیناسیون بریم خلاصه راه افتادیم سمت خونه و بعد از صرف نهار بچه ها خوابیدن و به محض رسیدن بابا و صرف نهار  من هم اماده ی مهمونی خونه خانوم فکور همسایه ی قدیممون شدم و بعد ازظهر ترو تمیز همگی همراه خانوم نجفی راهی مهمانی شدیم با این تفاوت که نمیدونم چرا آریان حالش خوب نبود و بهانه گیری میکرد علائم سرماخوردگی رو نداشت اما سرش کمی گرم تر از بدنش بود و اونجا هم هی میگفت برگردیم بریم خونمون که ما زودتر از بقیه برگشتیم 

بعد از مهمانی منزل خودمون

 

 

 

 

 

 

 

 

ساعتای ۹/۵بود که آریان خوابش برد و بهش یه شربت دیفن هیدرامین دادم و اخرای شبم استامینوفن 

امشب اعلام کرده بودن سعی کنید تا دیر وقت بیدار باشید بخاطر زلزله این بود که  دست به کار شدم و تخت نوزاد و نوجوان آریان رو جدا کردم و تخت نوزاد رو گذاشتم تو اتاق خودمون کنار تختمون و تخت نوجوان رو روش تشک و پتو کشیدم که امشب آریان پیش ما بخوابه و از فردا هم هانا رو اونجا بخوابونم و آریان رو تخت نوجوان بخوابه

منم تا ساعت ۳شب بیدار بودم و اینم عکس نیمه شب هانا با لپای کُپُل خورده 

 

و نیمه شب آریان

 

و خب اینهم ظهر روز ۱۷فروردین اولین باری که هانا رو جدا تو تختش خوابوندم

 

گنجیشک لالا 

مهتاب لالا

لالا لالایی لالا لالایی

لالا لالایی لالا لالایی...

[ پنجشنبه 17 فروردين 1396 ] [ 14:46 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

چهارشنبه ۱۶فروردین و واکسن پایان ۱۸ماهگی هاناجون

[ پنجشنبه 17 فروردين 1396 ] [ 14:26 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

عید سال ۱۳۹۶و سفرنامه ی ما....

 

و انتهای این قصه‌ی سرد و سفید
همیشه سبز خواهد بود، تا رسیدن سال نو
تنها یک سلام خورشید باقی‌ست
هزاران تبریک

فرزندان نازنینم امیدوارم هر سال لحظه ی سال تحویل حالتون خوب باشه و اشک شوق بریزید نه اشک حسرت امیدوارم هر سال امیدی برای زندگی کردن داشته باشید و ذوق و شوق بهار و عید خرید لباس عید رو داشته باشیدآرزو دارم هر سال لحظه ی سال تحویل خوشحال باشید از اینکه یه سال دیگه رو در آرامش گذروندید کاش هیچ وقت هیچ وقت رنگ سیاه ناآرومی رو زندگیتون سایه نندازه کاش اگه نبودم هر سال لحظه ی سال تحویل منو هم فراموش نکنید عشق خیییلی زیباست و زیباییش رو کسی جز یه عاشق درک نمیکنه و کی عاشق تر از یه مادر هانای نازم امیدوارم توهم عاشق بشی عاشق فرزندت ‌کاش همچین نعمتی نصیب تو هم بشه آریان من برات قدمهای استوار آرزو میکنم آرزو میکنم مرد باشی و مرد بمانی آرزو میکنم کاش هیچ وقت جزو مردهایی نباشی که اسم مرد رو فقط یدک میکشن پسرم مرد بودن به زور نمایی و قدرت نیست خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنی مرد بودن یعتی احترام در حالی که بتونی بی احترامی کنی مرد بودن یعنی به زبون نیاوردن دوست داشتن ولی بانگاه با حرکات ثابت کردن عشق مرد بودن به قدر قدرت ذهنه نه قدرت دست مرد بودن به قدر قدرت دله نه قدرت زبان مرد بودن یعنی....یعنی چیزی که فراتر از تفکر خیلی هاست...

خب نصیحتهای مادرانه که تموم شد بریم سر اصل مطلب سر سفر نامه ی امسالمون؛اینو هم بگم که امسال تصمیم گرفتیم که سفر زمینی بریم اونهم با ماشین البته فکر میکردیم با ماشین راحت تریم که البته ثابت شد سفر با ماشین هم سختی های خودشو داره 

ساعت حرکتمون ۲۹اسفند ساعت ۷شب بود که به سمت سبزوار حرکت کردیم با این مشخصه که هنوزم مقصد اصلی سفرمون مشخص نبود ساعتای هشت هشتو نیم بود که به سبزوار رسیدیم و هوا تاریک بود توی یه پارک توقف کردیم و چادر زدیم شام پلو با تن ماهی خوردیم و شما کلی ذوق زده بخاطر اینکه تازه با چادر زدن آشنا شده بودید و بعد از یه زمستان سرد اولین شبی بود که بیرون فرش انداخته بودیم 

صبح هم قبل از خوردن صبحانه حرکت کردیم سمت بردسکن و تصمیم بر این بود که صبحانه رو اونجا بخوریم

جاده سبزوار به بردسکن

 

 

شهر بردسکن اولین یه پار بود داخل شهر که اونجا توقف داشتیم برای صرف صبحانه که بازهم بعد از خواب صبحتون کلی ذوق کردین و شروع کردین به بدو بدو و تاب و سرسره بازی و بابا هم برامون نیمرو درست کرد البته در حال خوردن صبحانه بودیم که آریان لبش به گوشه ی سرسره خورد و زخم شد و کلی.....گریه ....البته خطر رفع شد و خداروشکر زخمش عمیق نبود و این خروس هم توی همون پارک بود به مناسبت سال خروس 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بعد از بردسکن مقصد بعدی سفرمون طبس بود که خوشبختانه سر وقت به طبس رسیدیم و نهار رو توی یه رستوران خوشکل رو باز خوردیم البته همراه با یه بارون بهاری خیییلی خوشکل توی یه آلاچیق 

شب برای شام به یزد رسیدیم 

و شهر بعدی که چادر زدیم و خوابیدبم یزد بود که بخاطر خستگی راه سریع شام پیتزا توی یه رستوران خوردیم و بعد از اون رفتیم پارک و چادر زدیم

 

 

 

 

   یزد هم خیلی سرد بود که بچه ها رو حسابی پوشوندیم و خدا رو شکر سرما نخوردن

ک

 

صبح زود حرکت کردیم سمت شیراز و بابا از همون یزد صبحانه تافتون و ...خرید و صبحانه رو توی ماشین خوردیم و حرکت کردیم سمت شیراز که تقریبا ساعت دو رسیدیم پاسارگاد که ۱۲۰کیلومتر تا شیراز راهه و پاسارگاد توقف کردیم و رفتیم مقبره ی کوروش کبیر 

 

 

 

 

پسرکم در حال سلفی گرفتن قرررربونش برم من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ونهار هم که یه آش دوغ محلی و دم پختک که غذای محلیشون بود خوردیم که تو هوای آزاد حسّابی چسبید

شب به محض رسیدن به شیراز  و دیدن ترافیک سنگین که چه عرض کنم خیییلی سنگینش ماشینو یه جا پارک کردیم و با یه ماشین دربست حرکت کردیم سمت شاهچراغ چون بار قبل همه جارو دیده بودیم و فقط پاسارگاد و شاهچراغ مونده بود اینهم شاهچراغ ...

 

 

 

 

 

 

 

و بیرون از شاهچراغ به اولین پاساژی که رسیدیم خانه بازی پیدا کردیم و یه نیم ساعتی بچه ها مشغول بازی شدن و در راه برگشت هم کمی فواره ها رو تماشا کردن و دوباره تاکسی گرفتیم و برگشتیم سمت ماشین تا خودمون بریم رستوران که تو شلوغی جا پارک پیدا نکردیم و جلو یه ساندویچه ماشینو پارک کردیم و شام بندری خوردیم و بچه ها هم که لحظه ی آخری سر شیشه نوشابه دادو هوار راه انداختن و تو سرو کله ی هم میکوبیدن که سریع اومدیم بیرونو تو ماشین شام خوردیم و وقتی داشتم به هانا شام میدادم متوجه شدم  که گوشوارش نیست ...بعله تو همون دعوای اخیر گوشواره ی هانا گم شده بود

 

اینم ورودی رستوران هفت خوان که امسال برا شام بهش رسیده بودیم که متاسفانه طبقه ی همکف که همیشه میرفتیم و سلف سرویس بود تعطیل بود وطبقه ی بالا که فست فود بود و طبقه ی دوم هم غذاهای دریایی که پشیمون شدیم از رفتن به اونجا چون به نظر ما پول زیاد بدرد سلف سرویس میخورد نه یه نوع غذا 

 

 

 

شب هیچ هتل و هتل آپارتمان و ...پیدا نکردیم و بخاطر سرما و شلوغی خیابونا پا به فرار گذاشتیم و گفتیم شهر بعدی توقف میکنیم واسه خواب که متاسفانه خیییلی خسته بودیم هر چقدر هم میرفتیم به شهر بعدی نمیرسیدم بابا هم که خیلی خسته بود و خوابش میومد به اصرار من توی جاده یه جا که یه مسجد بود کنار جاده ماشینو پارک کردیم و تو ماشین خوابیدیم صبح که حرکت کردیم تو راه بندر عباس یه جا کنار جاده توقف کردیم و صبحانه آتیشی دستپخت بابا با همکاری و چوب جمع کردن بچه ها روخوردیم و استراحت کردیم و بابا هم کمی خوابید و بعد پیش به سوی بندر عباس

 

 

توی راه هم هندوانه کنار جاده آورده بودن که زدیم به رگ

 

 نهار توی یه رستوران یکی از شهرها نمیدونم اسمش چی بود خوردیم که حسابی چسبید به نظرم بهترین نهار سفرمون بود حالا شاید چون دیر خوردیم تقریبا ساعتای چهار چهارو نیم بعد ازظهر بود

بعد از اون شب شده بود که رسیدیم بندر عباس و بعد از گشتی دور شهر یه مدرسه جای خواب پیدا کردیم وشاممونو بیرون خوردیم و  اونجا خوابیدیم و فردا صبح که دیگه حسابی خستگیمون در رفته بود حرکت کردیم سمت دریا و صبحانه رو اینجا (پارکی که تمام پر از چادرهای مسافرین بود در کنار ساحل)خوریم نون و پنیر خامه ای

 

 

 

 

و حرکت به سمت دریا...

توی مسیر از دستفروشها توپ و کایت گرفتیم که آریان به کایت میگفت هواپیما و کلی عاشقش شده بود

 

هانا هم که توپشو از خودشدور نمیکرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بابا و آریان در حال کایت بازی

 

 هانا هم مشغول بدو بدو و بازی های مختص به خودش

 

 

 

 

 

 

و بالاخره بهترین نقطهی سفرمون شنا و آب بازی بچه ها که حساااابی بهشون خوش گذشت

 

 

 

 

 

 

هواپیما بازی آریان؟؟؟!!!!....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سوار اسب نمیشد و میگفت میخوام کنارش راه برم 

  آخ قربون اون دوق کردنت برم من

 

 

 

بابا هم داره بهت یاد میده افساراسبو خودت بگیری

 

 

دیگه هانا داشت یواش یواش سردش میشد 

 

 

 

 

 

بعد از اب بازی بچه ها و شستنشون توی راه یه بستنی قیفی کنار دریا خوردیم و در راه از یه رستوران نهار گرفتیم و رفتیم مدرسه و نهارو همونجا خوردیم با این تفاوت که تنا نهار خوردیم چون بچه ها از خستگی بیدار نمیشدن و نهارشونو پنج بعدازظهر دادم و بعداز ظهر رفتیم پاساژ گردی و گشت و گذار و شب هم اومدیم مدرسه و همون غذای ظهرو گرم کردیم و خوردیم و با یه خانواده ی تبریزی آشنا شدیم و چایی خوردیم وسایل ماشینو مرتب کردیم و آماده شدیم که فردا صبح زود حرکت کنیم سمت کرمان و به سفرمون خاتمه بدیم بچه ها هم توی محوطه همبازی پیدا کرده بودن و چون محیط امن و بزرگی بود با خیال راحت بازی کردن و دوست هم پیدا کردن مثلا دوست اریان اسمش محمد بود که یسره محمد محمد صداش میزد یه دختر بزرگتر هم بود که یسره دورو بر هانا بود و باهاش بازی میکرد خلاااااصه صبح زود بعد از خداحافظی با دوستامون و خوردن صبحانا کالباس و خیارشورمون حرکت کردیم سمت کرمان که نهار رو در کرمان خوردیم و حرکت کردیم سمت راور و در راور شام خوردیم و یه مدرسه پیدا کردیم و همونجا شب خوابیدیم و صبح حرکت کردیم و صبحانه بین راه توی یه رستوران سر راهی عدسی و املت خوردیم و حرکت کردیم.

 

نهار هم توی یه رستوران بین راهی دیگه خوردین و باقیمانده غذارو هم دادیم به سگی که پشت در رستوران بود ...

 

به پایان آمد این دفتر....

[ سه شنبه 8 فروردين 1396 ] [ 15:42 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۱۸ماهگیت مبارک هانای مامان

عزیز دلم پیشاپیش۱۸ ماهگیتو تبریک میگم فقط چند ساعتی تا سال نو مونده عشقم  و من سخت مشغول کارهای سفر و خونه تکونی امسال سفرمون با ماشین هست امیدوارم که سفر خوبیو داشته باشیم ایشالله پست بعدی میام با عکس های سفر و عیدمون 

فرهنگ لغات:

آریان:آییان

خداحافظ:دُداسِس

توپ:بوپ

مرسی:اِسی

ببخشید:بَبَشی

بیا:با

ماکارانی:ماخانی

چیپس:چیس

سوختم:اَسَم

فرزانه:اَزَنه

هاپو:آپو

باباجون:بابادووو

مامان جون :مامادووو

سلام:نَیآم

 

 

[ يکشنبه 29 اسفند 1395 ] [ 18:40 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد