آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡

آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡

نیازی به تسبیح نیست دستانت را که به من بدهی ذکر دوست داشتن میگویم...

به وبلاگ من خوش اومدین
امید زندگی من... با تو زندگی کردن چیزی فراتر از عشق است...

http://niniweblog.com/upl/ariyanim/14209809538.jpg

 

فرشته ی زندگی من نفسم به نفسهایت بستست... 

[ جمعه 3 ارديبهشت 1395 ] [ 16:45 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

تولد باباجون و...

 

یکی در آرزوی دیدن توست، یکی در حسرت بوسیدن توست، ولی من ساده و بی ادعایم، تمام هستی ام خندیدن توست …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 .
یه سفره ی ساده نه آب پرتقال و نه نوشیدنی های بالا شهری که چایی خودمون ؛
رنگارنگی سفره مهم نسیت
مهم چندنفری هستن که دورش نشستن ،
پر از عشق ، پر از محبت …
چایی تلخ رو که با عشق دم کنی ،
شیرین ترین نوشیدنی دنیا میشه حتی بدون قند !


.

 

 

 

 هانا با بابایی در روز تولد بابایی 

فوادم که الان دیگه شدی بابافواد 

تولدت مباااارک

باباجووووووون 

اینم شام رستوران به مناسبت تولد گرچه بعدش تا دوروز من حالم بد بود و تصمیم گرفتیم دیگه پیتزا نخوریم

 و همین روز رفتیم آتلیه و چون خسته به خونه رسیدیم کشتم خودمو بابا فواد نیومد عکس بگیره و دراز کشید که کشید و ما رفتیم کنارش و بخاطر پوشش نامناسبش عکس نگرفتیمگریهکلافهگریه

 قهقهه

اینم از خمیر بازی پسرم که هی میگه مامان بیا بیا بیااوه

خسته از آشپز خونه اومدم ببینم چی شده میگه بیا توالت درست کردمتعجبخجالتنیشخند

 

 ببخشید این ۳تا عکس خوشمل خانوممون جا افتاده بود

 

 

 

 

[ يکشنبه 26 دی 1395 ] [ 21:04 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۲۷ ماهگی پسر شیرین زبانم...

 

پسر نازم ۲۷ ماهگیت مبارک 

آریان در ۲۷ ماهگیش عاشق ژله هست

نقاشی رو خیلی دوست داره

به آب بازی خیلی علاقه داره 

وقتی ظرف و ظروف مامانش میشکنه میگه گصه نخوییها! خودم برات بشگاب میخرم

اسباب بازیهاشو خودش جمع میکنه شبا تنها تو اتاق خودش میخوابه البته بعد از اینکه خوابش میبره تنهاست

وخبر بد این که خییییلی به من وابسته شده و بدون من هیچ جا تنها و حتی با هانا نمیمونه

۲۷ ماهگیت مبارک وروجک منماچ

 

 

 ***

 هانایی من این روزا سرماخورده هست و دارو مصرف میکنه این روزا گاهی که تو آشپزخانه مشغول کارم تا بر میگردم با این نوع صحنه ها مواجه میشم...

 

***

اینهم از کادوی غزاله جون که دفتر نقاشی هست کار دست خودش هدیه به پسر خالش آریان...مرسی خاله جون ...

 

***

و اینهم از هانایی وقتی ازش غافل میشی

 ***

 اینهم از هانایی خسته از خونه مامانجون مریمش برگشته

 ***

او میرسیم به کادوی ثمین و امیر حسین جون که وقتی رفتیم خونشون اتاقشونو شرشره بندی کرده بودن و برات تولد گرفتن دنیایی دارید شما بچه ها تازه کلی هم ذوق کرده بودید ...

 


البته از کادو بعد از استفاده عکس گرفتم ها    نیشخند      

***                                                                                                                                                                                                                           و در تاریخ ۲۲ دی ۱۳۹۵ با بچه ها رفتم اداره مخابرات بخاطر کارهای اداری که این دو تا وروجک حسابی شیطونی کردن و شانسم گرفت همین هدیه ثمین جون اینا تو کیفم بود و درش آوردم و بچه ها همون جا رو نیمکت نقاشی میکشیدن     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 22:56 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

مادر

هانا نشسته و داره بازی میکنه آریان همینطوری بیخیال میاد از کنارش رد میشه و یه مشت میکوبه تو سرشو... جیغ هانا...خودشم ادامه ی راه رو بیخیال طی میکنه و میره اتاقش با چهره ای معصوم حالا این منم که وارد عمل میشم بدو بدو هانا رو ساکت میکنم گیره ی سرم رو میدم دستش تا آروم شه ازون طرف غذام رو گاز داره جیلیز و ویلیز میکنه گیره رو پرت میکنه پستونکشو میدم و میرم نی نیشو از تاق میارم بهش میدم میرم با عصبانیت به آریان میگم بار آخرته هانا رو میزنی و چند تا تهدید که اگه بزنی دیگه خمیراتو نمیدم میبرم تو تختت که بخوابی و بدو بدو میام سر وقت غذا از اون طرف هانا میاد میچسبه بهم که جی جی...اوه پریشونم و کلافه زیر گازو خاموش میکنم و میام میشینم که به هانا شیر بدم که صدای آریان از دستشویی میاد و که میگه بیا پی پی کردم افسوس این قصه نیست واقعیته این اتفاقهایی هر روز این خونست که وقتی آخر شب بهشون فکر میکنم میبینم من چقدر قوی شدم چقدر بزرگ شدم چقدر مادر شدن رو زود یاد گرفتم وقتی خوب فکر میکنم میبینم آریان و هانا مثل خودم و حامدن ورجه وورجه هاشون تو سر و کله هم کوبوندناشون سختیاشون و یاد مادری که همیشه نگرانمون بوده همین قدر خسته میشده که من ...مادرم الان قدرتو میدونم الان متوجه میشم که مادر یعنی عشق بدون منت دوستت دارم و دعا میکنم بتونم جبران کنم ...

[ شنبه 18 دی 1395 ] [ 1:09 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

تولد سارینا جون و...

 سلام عزیزان دلم

اومدم که بنویسم بنویسم از این روزهاروزهایی که خیییلی برام نفس گیر شده از صبح که از خواب پا میشم تا شب یسره میدوم و کار میکنم حسابی شیطونی شدید مخصوصا هانا که یا خرابکاری میکنه یا میخواد بیاد بغلم یا جیغ میکشه و گریه میکنه دیروز هانا بالای شومینه نشسته بود که آریان اومد کنارش یهو آریانو هل داد و آریان در حالی که لبشو میگزید با صورت خورد زمین و این بلا سرش اومد 

 

یه دفعه هم که آریان بالا بود هانا رو هل داد اون شوت شد پایین 

خلاصه دنیایی داریم با این دوتا فعلا که احتمالا قسم خوردن فقط خرابکاری های همدیگر رو یاد بگیرن و باهم تو خرابکاری همکاری کنن مثلا اینجا که آریان زحمت کشیده لاک رو داده به هانا و هاناخانومم در غیاب من زحمت کشیده لاک رو شکسته و صورت خودشم رنگ آمیزی کرده من و آریان آماده بودیم بریم بیرون که یهو با این صحنه مواجه میشم میتونید حالمو حدس بزنیدکلافه

 

 خلاصه بدو بدو با لاک پاک کن صورتش و  زمینو پاک کردم بماند که لاکم  رو هم شکسته بود یکمشم خورده بودگریه

گاهی دلم میخواد یکم برا خودم باشم اما نمیشه دیگه!مثلا نمیدونم چرا هر وقت موقع غذا خوردنم میرسه آقا اریان پی پی دارهزبان

شنبه این هفته رفتم دکتر و اونجا با آقای همسر رفتیم کافی شاپ وااااای نمیدونید چقدر احساس آرامش بهم دست داد اینقدر که من همیشه با بچه ها بودم و بچه نگه میداشتم  بچه شیرینی خودشو داره اما سخته دوتایی ...گریهمثلا از صبح تا شب هی باید بگم آی آریان نکنتعجب! نزنشافسوس! هانا دست نزن به اون... اینو بزار سر جاش... نکن اون خراب میشه !جیغ نزن کلافهجیش نداری؟جیش کردی؟نرو بالا میفتیاسترس هلش نده نگرانعروسکشو بدهناراحت ماشینو هل نده میوفته رو هاناوقت تمام آخ که چقدر دلم خنک میشه درد دل میکنمسبز آریان هی میره از آبسرد کن آب میریزه با هانا میان آب میریزند تو قابلمه های اسباب بازیشون یا روی میزها یا روی سرامیک سُرسُر یا رو خودشون سه روز پیش همین کارو کردن که هانا سرما خورد الان طفلک  بچم یه سرفه های وحشنا‌کی میکنه که نگو الانم دارو خورده و خوابیده ناراحتبعد از ظهر تولد دعوتیم تولد سارینا نوه داییه بابا ایشالله عکس میگیرم تو این پست میزارم الانم که یکم بیکار ترم واسه اینه که نهارمو دیروز درستیدم که امروز راحت باشم حمام بریم و آماده شیم که انگار هانایی قصد بیدار شدن نداره راستی به عمه جون سفارش عینک داده بودم که دستمون رسید خیییلی خوکشِله

 

 آتلیه هم بیعانه دادم تا هر موقع وقت داشتم ببرمتون ایشالله به زودی ...فرشتهدیشبم که بابایی زنگ زد به آقا ناصر تا بیاد موهای پسرکم و کوتاه کنه و با کلی اینو بده اونو بگیر آریان و نشوندیم تا موهاشونو کوتاه کنند ماشینشو آوردیم بازی براش دانلود کردیم و و گفتیم این بازی اگه صاف بشینی تا موهات کوتاه بشه دانلود میشه اینم بازیش

 

 

 

 

 هانایی خونه خاله جون

آآآخ فدای اون لباس بششششم من...

 واین هم تولد سارینا جون 

 پسرم موهاشونو کوتاه کرده حسابی مرد شده قرربون برم یه موش کوچولو صورتی هم داره پستونک میخوره اون پایین ...

 

 همیشه حواست به داداشی هستا!

 

 

 عاشق شمع فوت کردنی ببین چطور خودرو به شمع میرسونی 

 قدو بالاتو قربون

 

 

 

 وای خدا از بزرگ شی این عکسها رو ببینم دلم برای این خوشگلیات قنج میره

 این آقا کورش بر عکس آریان که یسره با هم کل کل دارند و کتک کاری با شما حسابی جوره

 

 بازیها تون توی اتاق روی تخت با بادکنک ها

 

 سلفی جیگرم

هیسسس ساکت باشین!

من:برای چی؟

آریان:خوابه

من:کی؟؟؟تعجب

آریان :پیشی

من:خوشمزه

بعدشم آروم آوردنش روی تخت گذاشتتش خودشم بالا سرش نشسته ببینه کی بیدار میشه

[ يکشنبه 12 دی 1395 ] [ 12:46 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

صبح یه روز زمستونی

۱۳۹۵/۱۰/۹پنج شنبه 

امروز صبح مامان جون مریم زنگ زد گفت میاد دنبال آریان برین تفریح اما چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دیدم اومدید مامان جون مریم میگفت هی میگفتی هانا گریه میکنه بریم خونمون دیگه مامان جون مریم گفت هانا رو میبرم بازهم شما نمیزاشتی خیلی بهم وابسته شدید این بود که همگی آماده شدیم و رفتیم پارک ...

و این عکس هم مربوط به حیاط آتلیه رویای سبزه آخه با آریان یه سر به آتلیه زدیم و برگشتن توی حیاط از پسرکم عکس گرفتم

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه 9 دی 1395 ] [ 14:55 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

هفتگیمون♡♡♡

 از خدا واستون عشق میخوام 

از اون عشقایی که هر روز با لبخند پاشید و بگید:

زندگی یعنی این...

سلام به غنچه های زندگیمون  دختر نازم  و پسر شیرین زبونم 

تاریخ عکس های زیر مربوط به شنبه ۱۳۹۵/۱۰/۴

خونه ی خاله محبوبه هست که یهو حس عکاسیم گل میکنه و نتیجش میشه این ...

 

 

 

 

 

تاریخ جمعه۱۳۹۵/۱۰/۳

جونم براتون بگه این جمعه هم مثل جمعه ی قبل بازهم رفتیم پارک قلم و شما کلی بازی کردید و من و بابا هم والیبال بازی کردیم و کمی ورزش با دستگاه شما این پارک رو خیلی دوست دارید واسه اینکه سرسره هاش قدیمیه و راحت و سریع سر میخورید چرخ و فلک داره تاب داره و...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاریخ چهارشنبه ۱۳۹۵/۱۰/۱

 اینم هانا خانوم روز چهارشنبه ساعت ۶ بعدازظهر آماده برای رفتن به دوره خونه ی همسایه

 کار هر روزتون همینه میرید پشت پنجره و به همه سلام میکنید و خودتان دوتایی با هم دالی بازی میکنید و کلی هم میخندید

 شبها آریان تمام حرکات رو قبل از خواب انجام میده اینجا هم رفته زیر پتو و میگه اینجا تخته پَرِشه البته متوجه نیست من دارم عکس میگیرم

 اینهم جیگر مامان در خواب ناز همین الان پستونکشو از دهنش در آوردم و هنوز دهند حالت پستونک مونده

 

واین عکس آقا اریان من هست که همین نیم ساعت پیش از تو اتاقش از خواب بیدار شد و اینجوریه اومد تو پذیرایی خوابید فدای تو بشم که تو خواب اینقدر معصومی انگار نه انگار تو همون آریانی که اینقدر شیطونی...

 

 

[ شنبه 4 دی 1395 ] [ 14:21 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۱۶ ماهگی هانا جون مصادف با شب یلدا

 

به صد یلدا الهی زنده باشی

انار و سیب و انگور خورده باشی 

اگریلدای دیگر من نباشم

تو باشی و تو باشی و تو باشی...

فرزندان نازنینم یلداتون مبارک یادتون نره اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگهای رقصان پاییز برایتون آرزوهای خوب داره ..

 

 

دخمل مامان این ماه ۱۶ ماهیت مصادف شد با شب یلدا 

                  پس هم ۱۶ماهیگیت مبارک هم یلدات جیگرم  

 

 

 همه ی وجود من شده مملو از شما نفس هاتون خندیدناتون گریه هاتون ...

با شما مادر شدم کلمه ای که هزار بار قابل تقدیسه کلمه ای که هر روز و هر لحظه بیشتر و بیشتر درکش میکنم ...

 ژست هات نشون بزرگ شدنت رو میده قد میکشی و من قد و بالات رو مرور میکنم...

 

 

 

 

 

 برام این تجربه ها شیرینه تجربه ای که دنیا رو از دید کودکی ببینم وقتی که همه میخندوننش اما اون فقط به مجسمه ای توجه داره که روی ظرف کنارشه و هی پشت سر هم میگه نی نی ...نی نی...شاید اون بهتر میفهمه بیشتر میبینه چیزهایی رو میبینه که ما بزرگتر ها هیچ وقت بهشون توجهی نداریم و اونجا که میخواد به ما نشون بده که از همه چیز ِ لذت ببریم ...

 نگاه موشکافانه این وروجکها به گلی که با تخمه ها درست کردم 

 

 

 سرعتت گاهی آنقدر بالاست که همین عکسم غنیمته

 

 فرزندانم تجربه کنید کشف کنید بزرگ شوید و بزرگ بمانید زندگی پیچ و خم های زیادی دارد گاهی خوشی گاهی غم گاهی تحمل گاهی تلاش ...در پس همه اینها خدایی هست که همیشه همراهتان هست به او میسپارمتان ....

 

 

 

 اینهم از آقا اریان عاشق ژله 

 

 

 

 

و در آخر این هم عکسهای هفته ی اخیر  

کلی ذوق میکنم وقتی شما پدر و دختر باهم خوشید دلم میخواد همیشه صمیمیت رو تو رابطتون ببینم دلم میخواد دخترم عاشق باباش باشه همینطور که جدیدا بابا به هانایی میگه عشق من ...و منم خودمو به اون راه میزنم و ته دلم عشق میکنم دلم میخواد بابا همیشه دوست داشتنشو براتون به زبون بیاره اگر چه مطمئنم بیشتر از اینا دوستون داره اما دلم میخواد اینقدر بشنوید و بشنوید که سیراب از عشق بشید...

 دوست دارم این همکاری ها رو دوست دارم گرچه خیلی کم پیش میاد و بابا بیشتر سر کاره تا خونه اما دلم خوشه به این لحظه ها

 وقتی میدوید و بازی میکنید و صدای غش غش خنده هاتون به گوش آزمون میرسه دعا میکنم کاش همیشه بخندید آزادانه بخندید...

 

 

[ دوشنبه 29 آذر 1395 ] [ 23:22 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

جمعه ۱۳۹۵/۹/۲۵

 این جمعه بدلیل اینکه یکم هوا بهتر از روزی قبل بود و بهمون خععععلی خوش گذشت اول از همه رفتیم بهشت فضل و بعد از اونجا کمی با ماشین دور دور بعد هم پااااارک...

 اینم هانا خانوم ما که به محض حرکت این تاب گریش شروع میشد 

 لحظات شیرین پدر دختری

 

 

 تکیه گاه یعنی همین دیگه یعنی از همون کودکی تا...همیشه....

 

 

 

 

 

 

 خیییلی خوشحااالم آخه خیلی دوست داشتم یه روز همچنین عکسی بگیرم 

خانواده ی۴ نفرمون

 قربون خنده هات برم من مامانی عشق میکنم وقتی خوشحالیتونو میبینم 

 

 

 

 

هیچ گفتم یواش یواش یواش تر آخرتم خوردی زمین

 بابا ورزش کن دیگهخنده

 پسر قوی من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پسرم وصیتم بهت اینه که در هیچ حالی هیچ شرایطی خواهرتو تنها نزاری دلم میخواد هانا بعد بابا به شما تکیه کنه دلم میخواد حامیش باشی رفیقش باشی پسرم دنیایی من شما هستید و وقتی دنیا قشنگه که تیکه هاش همیشه کنار هم و شاد باشن

 

 پسر فسقلی شیرینم

 وقتی مامان دلش میخواد هنری شه...

 

 بادبادک بازی آریانم حتی کنار خیابون ادامه داره

 

 

 

[ جمعه 26 آذر 1395 ] [ 16:01 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

خصوصیات هانایی و بازیهای آریانم

سلام سلام اومدم با چند کلمه ی تازه از خانم  کوچولو خونه 

خُب خُب بگم و بگم از فرهنگ لغت این فسقل خانواده

آب میخوام:آب میخواد

شیرشیر نوشابه چایی و هر نوع نوشیدنی که بخاد:آب میخواد

نی نی: نی نی

منو بغلم کن:بِدِش 

اینو بگیر:بِدِش

بیابغلم: بِدِش

بشین:بِش 

ماست :مِس 

بای بای:بابا...

غزاله:گَزی 

مامان جون:ماماجی 

نیستش: نیستش 

نیست:نیست  

داداش:داداث

جی جی:دی دی

هاناخانوم همه رو میشناسه دیگه یه روز که همگی دور هم بودیم ازش میپرسیدیم خاله حمیده کو بهش نگاه میکرد خاله محبوبه همینطور تا گفتیم غزاله کو لبخند شیرینی زد و با انگشت اشاره کرد و گفت گَزی آخه فرد مورد علاقشه وثمین جاوید مامان جون مریم دایی حامد امیر حسین فایزه فرزانه عمه جون مامان زهرا باباعلی داداشی بابا جون مامان جون  رو هم بلده

عاشق آهنگه و تا تلوزیون آهنگ میزاره سریع میدوه جلو تلوزیون

عاشق عروسکه هر جا میریم بین اسباب بازیها عروسک رو انتخاب میکنه

 

 امروز:

 

 

 یهو یادم از دوران کودکی خودم اومدم و یه خط پایان کشیدم تا بچه ها بازی کنند کلی ذوق کردن و مشغول بازی شدن 

 اما پسرم هنوز نمیتونست درست لی لی بره

 و این هم گلی که آریان با حبوبات رنگش کرد و در آخر هم با گواش روی حبوبات رنگ زد

 قربون فرشته ی خونم برم من

 

 

[ سه شنبه 23 آذر 1395 ] [ 18:31 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

تولدانه قسمت دوم

عشششششقم عمررررم نفسم تولدت مبارک فدات شه مادر

بزرگ شدی دیگه مردی شدی واسه خودت بهت افتخار میکنم بزرگترین آرزوم شما بچه های ناز هستین خدای من باورم نمیشه ۳ سال گذشت قرربون پسر صبورم بشم من ممنونم پسرم بابت تقسیم کردن وقتت با آبجی سرزده اومدت ممنون بابت صبوریهات ممنون بابت کمک هات ممنون بابت شیطنت هات که باعث شد درک کنم صبر من هم باید زیاد باشه ممنون بابت تمام تجاربی که شما باعث شدی من بدست بیارم برای هر مادری وجود بچش یه معجزست و من اعتقادم با تو به خدا دو چندان شد خدای مهربانی که بزرگترین معجزه یک زندگی رو برام رقم زد پسرکم پسرک شیرین زبان فهمیده ی من تولدت مباااارک 

 

روز جمعه ۱۹ آذر یهو تصمیم گرفتیم برات تولد بگیریم بجای فردا این بود که بابایی زحمت کیک رو کشیدن خوشحالیتون آرزومه بخدا...

 

 فدای تو...

مردکوچکم....

 هنوز باورم نمیشه اینهمه تحول رو تو این ۳ سال خدایا شکرت...

 

 اگر چه کلی توی روز دعوا میکنید اما عاشق همید همش باهم مشغول بازی هستید

 

 

 فدای ژستات مامانی....

 

 جوجه های روی کیک رو میبینید؟،؟

جوجه های منن ها!!!

 تولدت مبارک داداشی

 

 

 

 

 

 اینم از یه باباییه عاشق...

عاااشق این عکستونم...

 

 

 

 

 حالا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی

 بریدن کیک دست تو دست بابایی 

پسرکم کاش همیشه تو بهترین لحظات عمرت دستت تو دست پدرت باشه

 

 بمب شادی آریان رو به رقص و شادی آورد

 

 اینهم از کادوی ما که شب خریداری شد تولد یهویی اینجوریه دیگهخنده

 

 

 این بازی برای ۵ سال به بالاست ولی پسر من زرنگ تر از این حرفاست

 و هانا جون هم کلی خوشش آورد و به روش خودش بازی میکرد

 باید طبق این شکل لیوان ها رو بچینید و هر کس زودتر چید زنگ بزنه

 

 

تبریک وبلاگی

 

 و این هم برف بازی روز جمعمون

 

 

 

 

 

 روز خیییلی قشنگی بود خدایا ممنونم بابت این روز زیبا

[ شنبه 20 آذر 1395 ] [ 13:32 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 19 صفحه بعد