آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡

1

به وبلاگ من خوش اومدین

امید زندگی من... با تو زندگی کردن چیزی فراتر از عشق است...

http://niniweblog.com/upl/ariyanim/14209809538.jpg

 

فرشته ی زندگی من نفسم به نفسهایت بستست... 

 

57ماهگی آریان جون😘

پسر گلم بازم یه ماه بزرگتر شد دیگه شده پسر چهار سال و یازده ماهه ی من یعنی تا ۵سالگی فقط یک ماه قربونت برم قد کشیدنت یعنی امید یعنی ارزو فکر میکنم این رو فقط یه مادر میتونه حس کنه حس قشنگیه یه چیزی شبیه به افتخار شبیه به حس برنده بودن یا ... به ثمر رسیدن تلاش ها یا تلاش بیشتر ..این روزها خیلی در تلاش و تکاپو هستم شما هنوز در شروع راهید و من هنوز آرزوهای زیادی براتون دارم هر قدمی که شما برمیدارید من مصمم تر میشم با شما خودمو قوی میدونم خودمو موفق میدونم صداتون حرفاتون حتی شوخیهاتون بهم انرژی میده شما دو تا دونیای بزرگ و متفاووید دنیای پسرونه ی اریان و دنیای دخترونه هانا من دارم هردو رو با تمام وجود حس میکنم پسرم تازگیها قدت بلندتر شده وقتی میا...
23 آبان 1397

۵۵ماهگی مرد کوچولوی خونه ی ما مباااااارک👏👏👏

سلام سلام به بچه های نازم بازم اومدم یه ماهگرد دیگه رو بنویسم اونم ۵۵ماهگی یعنی به عبارتی چهار سالو ۹ماهگی پسرم ... (اول از همه یه مطلبی رو بگم اینکه این ماهگردت رو قبل تر نوشته بودم و تو این تاریخ تنها متنشو تکمیل کردم اما متاسفانه تنظیمات نی نی وبلاگ طوری شده که اگه ویرایش کنی مطلبو تاریخ مطلبت به کلی عوض میشه ) پسر گلم اینقدر امید به زندگی ندارم که باشم و ۵۵سالگیتو ببینم و از همین الان ۵۵سالگیتو بهت تبریک میگم امید بزرگ زندگی من این روزها این ماه ها تلاشم تنها و تنها شما هستید پیشرفتتون علمتون هوشتون و خیلی ها هستن که در این راه ازم انتقاد میکنن انتقاد از اینکه نمیخواد رو ذهن بچه فشار بیاری واسه آموزش زبان براشون توی روز زیاد فیلم بزا...
10 آبان 1397

هانای نازم فرشته ی خونم ۳۷ماهگیت مبارک⚘

آنقدر بی نهایتی این روزها،آنقدر روان،که میخواهم بمیرم برایت... راه که میروی ،عشق میریزد از وجودت! از لبانت ،چشمانت،صورت زیبا و کلامت... به آغوشم میکشی ،در نهایت مهر ... میبوسی ام! و جهان برایم در لبان گرمت خلاصه میشود... عاشقانه سر میدهی برایم... و برزبانت می آرایی دوستت دارم عاشقتم ... و همانجا قلبم ایستادن میخواهد... ایستادن تمام دنیا را... که همه چیز بماند و نرود،تا تو باز هم بگویی... تا من بتوانم بفهمم...باور کن! هانا،تمام هستی ما! نفس بکش ؛با شادی و سلامت زندگی کن مرا دمی رها مکن... عشق بورز... تمام جان و روح من نگاه کن مرا ؛نگاه... که چشم در نگاه تو دوباره زنده میشود که صبح و شام من تویی... عزیزترینم ۳۷ماهگیت به شادی... من عااااشقتم......
8 آبان 1397

56ماهگی پسر خونه ۱۳۹۷/۷/۲۰

سلام به روی ماهتون به چشمای سیاهتون جونم براتون بگه که متاسفانه بخاطر مشغله ی کاری نتونستم بیام و ماهگرد پسر نازنینم رو زودتر تبریک بگم این بود که الان اومدم با عکسای گل پسری و اینکه عکسای مهدش رو هم میزارم😘😘😘👨‍🎓 خب گذشته از عکسا بگم از اینکه اریان هر روز با ذوق و شوق از خواب بیدار میشه و اماده میشه برای رفتن به مهد و کلی هم ذوق و شوق داره و وقتی میاد یسره از مهدش حرف میزنه و منم کلی خوشحالم واسه اینکه مهدی که خودش دوست داشت ثبت نامش کردیم یه روز اومده بود میگفت  ما ورزش میکنیم و میگیم پاشنه پنجه ...پاشنه  پنجه... و حرکاتش و... دیشب هانا همین حرکات رو انجام میداد و میگفت پشت پنجره....پشت پنجره من و بابا فواد😮😂😂😂😂 خلاصه هرروز یه شعریا یه امو...
26 مهر 1397

هانا جون تولدت مباااارک👏👏👏

و امروز دوباره متولد می شوی و شمع ها ، که سهم توست از زندگی و ستاره هائی که به میهمانی آمده اند و شکوفه هائی که دوباره خواهند شکفت و عطری که نصیب پروانه هاست و تو سهم من از تمام زندگی تولدت مبارک دختر نازم ...
20 مهر 1397

ختنه سوران یدونه پسرم

سلام به بچه های نازنینم خب جونم براتون بگه که رسیدم به اونی که خیلی استرسشو داشتم و هی امروز و فردا میکردم بالاخره دل به دریا زدم و با مطب دکتر احمد آبادی تماس گرفتم و یه نوبت گرفتم برا تاریخ ۱۳۹۷/۶/۷ساعت یازده ... از چند روز قبل شروع کردم به سابیدن خونه ها و ترو تمیز کردن وسایل و یه شب بدون شماها با بابا رفتیم خرید و برا اریانم کلی کادو خریدیم و بادکنک و... و یه روز هم رفتم لرا جگر گوشم پارچه گرفتم تا اولین دامنی که تو عمرم دوختم دامن ختنه ی پسر گلم باشه و با کلی زحمت😥😓🤣دامنشو دوختم و روش اسمشو و تاریخ ختنشو روش با خط خودم نوشتم و گلدوزیش کردم ... و بالاخره رسید روز چهارشنبه و تاریخ ختنه ی گل پسرم اول اینکه شب قبل آریان رو تا ساعت دو شب...
19 شهريور 1397

هانای نازم ۳۵ماهگیت مبارک

دختر نازنینم با کلی عشق ۳۵ماهگیتو تبریک میگم دیگه داری به سه سالگیت میرسی قربونت برم این ماه خاله زهره اینا اومدن نیشابور و شما سه تا وروجک یکسره با هم بودید اینجا خاله زهره اینا خونه ما بودن👇 و تو این عکس هم ما خونه ی خاله محبوبه بودیم که هانا رو با بدبختی خوابوندم دیگه بعد از ظهر بود و خییییلی خسته بود ولی نمیخوابید بعدم رفتیم تو فاز عکاسی👇 و عکسهای زیر هم مربوط به تولد امیر علی جونه👇 و اینم هانایی و مهراسا جون که از اول مراسم تا آخر میرقصیدن😙😙😙 امیر علی جون تولدت مبارک😘🤗👏👏👏 ...
8 شهريور 1397

خبرای جدید

سلام سلام اومدم با دو تا خب جدید خبر اول تولد پسر دایی جون وحید امیر حسام جون که حسااااابی بهش تبریک میگم که این عکسها رو هم بعد از تولد توی خونه گرفتیم... اینهم عکسهایی که یه روز وقتی داشتیم میرفتیم پارک ازتون گرفتم😙 ادامه عکسهایی که بعد از تولد گرفته بودیم😅 و... و.... و.... برسیم به خبر خوش بعدی ... اینکه یه روز که من تا کله ظهر خواب بودم وقتی بیدار شدم دیدم هانایی اینجوری بالا سرم بیداره و میخنده میگه مامان بیدار شو دیگه و وقتی برگشتم دیدم اریانم اون طرفم نشسته و میگه مامان پاشو دیگه صبح شده خلاصه تو فکر این بودم که پاشم پانشم که یهو تلفن زنگ خورد و مامان...
6 مرداد 1397