چهارشنبه۱۶فروردین۹۶وواکسن پایان ۱۸ماهگی هانایی
X

آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡

نیازی به تسبیح نیست دستانت را که به من بدهی ذکر دوست داشتن میگویم...

به وبلاگ من خوش اومدین
امید زندگی من... با تو زندگی کردن چیزی فراتر از عشق است...

http://niniweblog.com/upl/ariyanim/14209809538.jpg

 

فرشته ی زندگی من نفسم به نفسهایت بستست... 

 

[ يکشنبه 7 خرداد 1396 ] [ 23:28 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

چهارشنبه۱۶فروردین۹۶وواکسن پایان ۱۸ماهگی هانایی

صبح از خواب بیدار شدیم و صبحانه ی بچه ها رو دادم و داشتم لباسهای بچه ها رو تنشون میکردم که یهو دیدم صدای دادو بیداد از بیرون میاد اولش فکرکردم شاید کسی دعواش شده بعد یهو دیدم همه داد میزنن زلزله بدوین زلزله فرار کنین سریع درو باز کردم دیدم همه دارن فرار میکنن وقتی لوسترا رو نگاه کردم دیدم بعله لوسترا دارن تاب میخورن این بود که بدو بدو اماده شدیم و رفتیم بیرون و نوبت رسید به واکسن زدن هانایی اولا که بهداشت مکانش عوض شده بود و خدا روشکر اومده بود نزدیک خونمون و بعدشم اینکه تمام پرسنل تغییر کرده بودن و این شد که چکاب مراقبت های هانا رو یه فرد جدید انجام داد فقط هانا یه صد گرمی وزنش کمتر بود خلاصه بهداشت خیلی شلوغ بود و بعد یه ساعت بالاخره نوبتمون شد طی این یه ساعت هم وروجکا از هیچ تلاشی برای خرابکاری دریغ نکردن که نکردن از دستکاری کردن کلیدهای وزنه بگیر...تا باز کردن قفل کمد و کشیدن چایی روی میزو برداشتن خودکارو دِ فرار...

 

 

 

 

بعد از این تاخیر طولانی رسید نوبت واکسن زدن که راهنمایی شدیم به اتاق واکسیناسیون که به خاطر نبودن بابا خیلی میترسیدم اخه بابا همیشه موقع واکسن زدن باهام میاد اینهم از بچه ها قبل از زدن واکسن هانایی

 

 

خلاصه نشستم رو صندلی و دست چپ هانا رو اماده ی واکسن کردم تا خانوم اومدن و واکسنشو زدن و یه قطره فلج اطفالم که چکوندن تو دهنش امّااااا واکسنی که باید به پاش میزدن گفتن موجود نیست و به محض رسیدنش اطلاع میدن که برای واکسیناسیون بریم خلاصه راه افتادیم سمت خونه و بعد از صرف نهار بچه ها خوابیدن و به محض رسیدن بابا و صرف نهار  من هم اماده ی مهمونی خونه خانوم فکور همسایه ی قدیممون شدم و بعد ازظهر ترو تمیز همگی همراه خانوم نجفی راهی مهمانی شدیم با این تفاوت که نمیدونم چرا آریان حالش خوب نبود و بهانه گیری میکرد علائم سرماخوردگی رو نداشت اما سرش کمی گرم تر از بدنش بود و اونجا هم هی میگفت برگردیم بریم خونمون که ما زودتر از بقیه برگشتیم 

بعد از مهمانی منزل خودمون

 

 

 

 

 

 

 

 

ساعتای ۹/۵بود که آریان خوابش برد و بهش یه شربت دیفن هیدرامین دادم و اخرای شبم استامینوفن 

امشب اعلام کرده بودن سعی کنید تا دیر وقت بیدار باشید بخاطر زلزله این بود که  دست به کار شدم و تخت نوزاد و نوجوان آریان رو جدا کردم و تخت نوزاد رو گذاشتم تو اتاق خودمون کنار تختمون و تخت نوجوان رو روش تشک و پتو کشیدم که امشب آریان پیش ما بخوابه و از فردا هم هانا رو اونجا بخوابونم و آریان رو تخت نوجوان بخوابه

منم تا ساعت ۳شب بیدار بودم و اینم عکس نیمه شب هانا با لپای کُپُل خورده 

 

و نیمه شب آریان

 

و خب اینهم ظهر روز ۱۷فروردین اولین باری که هانا رو جدا تو تختش خوابوندم

 

گنجیشک لالا 

مهتاب لالا

لالا لالایی لالا لالایی

لالا لالایی لالا لالایی...

[ پنجشنبه 17 فروردين 1396 ] [ 14:46 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]