عید سال ۱۳۹۶و سفرنامه ی ما....

آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡

نیازی به تسبیح نیست دستانت را که به من بدهی ذکر دوست داشتن میگویم...

به وبلاگ من خوش اومدین
امید زندگی من... با تو زندگی کردن چیزی فراتر از عشق است...

http://niniweblog.com/upl/ariyanim/14209809538.jpg

 

فرشته ی زندگی من نفسم به نفسهایت بستست... 

 

[ يکشنبه 7 خرداد 1396 ] [ 23:28 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

عید سال ۱۳۹۶و سفرنامه ی ما....

 

و انتهای این قصه‌ی سرد و سفید
همیشه سبز خواهد بود، تا رسیدن سال نو
تنها یک سلام خورشید باقی‌ست
هزاران تبریک

فرزندان نازنینم امیدوارم هر سال لحظه ی سال تحویل حالتون خوب باشه و اشک شوق بریزید نه اشک حسرت امیدوارم هر سال امیدی برای زندگی کردن داشته باشید و ذوق و شوق بهار و عید خرید لباس عید رو داشته باشیدآرزو دارم هر سال لحظه ی سال تحویل خوشحال باشید از اینکه یه سال دیگه رو در آرامش گذروندید کاش هیچ وقت هیچ وقت رنگ سیاه ناآرومی رو زندگیتون سایه نندازه کاش اگه نبودم هر سال لحظه ی سال تحویل منو هم فراموش نکنید عشق خیییلی زیباست و زیباییش رو کسی جز یه عاشق درک نمیکنه و کی عاشق تر از یه مادر هانای نازم امیدوارم توهم عاشق بشی عاشق فرزندت ‌کاش همچین نعمتی نصیب تو هم بشه آریان من برات قدمهای استوار آرزو میکنم آرزو میکنم مرد باشی و مرد بمانی آرزو میکنم کاش هیچ وقت جزو مردهایی نباشی که اسم مرد رو فقط یدک میکشن پسرم مرد بودن به زور نمایی و قدرت نیست خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنی مرد بودن یعتی احترام در حالی که بتونی بی احترامی کنی مرد بودن یعنی به زبون نیاوردن دوست داشتن ولی بانگاه با حرکات ثابت کردن عشق مرد بودن به قدر قدرت ذهنه نه قدرت دست مرد بودن به قدر قدرت دله نه قدرت زبان مرد بودن یعنی....یعنی چیزی که فراتر از تفکر خیلی هاست...

خب نصیحتهای مادرانه که تموم شد بریم سر اصل مطلب سر سفر نامه ی امسالمون؛اینو هم بگم که امسال تصمیم گرفتیم که سفر زمینی بریم اونهم با ماشین البته فکر میکردیم با ماشین راحت تریم که البته ثابت شد سفر با ماشین هم سختی های خودشو داره 

ساعت حرکتمون ۲۹اسفند ساعت ۷شب بود که به سمت سبزوار حرکت کردیم با این مشخصه که هنوزم مقصد اصلی سفرمون مشخص نبود ساعتای هشت هشتو نیم بود که به سبزوار رسیدیم و هوا تاریک بود توی یه پارک توقف کردیم و چادر زدیم شام پلو با تن ماهی خوردیم و شما کلی ذوق زده بخاطر اینکه تازه با چادر زدن آشنا شده بودید و بعد از یه زمستان سرد اولین شبی بود که بیرون فرش انداخته بودیم 

صبح هم قبل از خوردن صبحانه حرکت کردیم سمت بردسکن و تصمیم بر این بود که صبحانه رو اونجا بخوریم

جاده سبزوار به بردسکن

 

 

شهر بردسکن اولین یه پار بود داخل شهر که اونجا توقف داشتیم برای صرف صبحانه که بازهم بعد از خواب صبحتون کلی ذوق کردین و شروع کردین به بدو بدو و تاب و سرسره بازی و بابا هم برامون نیمرو درست کرد البته در حال خوردن صبحانه بودیم که آریان لبش به گوشه ی سرسره خورد و زخم شد و کلی.....گریه ....البته خطر رفع شد و خداروشکر زخمش عمیق نبود و این خروس هم توی همون پارک بود به مناسبت سال خروس 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بعد از بردسکن مقصد بعدی سفرمون طبس بود که خوشبختانه سر وقت به طبس رسیدیم و نهار رو توی یه رستوران خوشکل رو باز خوردیم البته همراه با یه بارون بهاری خیییلی خوشکل توی یه آلاچیق 

شب برای شام به یزد رسیدیم 

و شهر بعدی که چادر زدیم و خوابیدبم یزد بود که بخاطر خستگی راه سریع شام پیتزا توی یه رستوران خوردیم و بعد از اون رفتیم پارک و چادر زدیم

 

 

 

 

   یزد هم خیلی سرد بود که بچه ها رو حسابی پوشوندیم و خدا رو شکر سرما نخوردن

ک

 

صبح زود حرکت کردیم سمت شیراز و بابا از همون یزد صبحانه تافتون و ...خرید و صبحانه رو توی ماشین خوردیم و حرکت کردیم سمت شیراز که تقریبا ساعت دو رسیدیم پاسارگاد که ۱۲۰کیلومتر تا شیراز راهه و پاسارگاد توقف کردیم و رفتیم مقبره ی کوروش کبیر 

 

 

 

 

پسرکم در حال سلفی گرفتن قرررربونش برم من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ونهار هم که یه آش دوغ محلی و دم پختک که غذای محلیشون بود خوردیم که تو هوای آزاد حسّابی چسبید

شب به محض رسیدن به شیراز  و دیدن ترافیک سنگین که چه عرض کنم خیییلی سنگینش ماشینو یه جا پارک کردیم و با یه ماشین دربست حرکت کردیم سمت شاهچراغ چون بار قبل همه جارو دیده بودیم و فقط پاسارگاد و شاهچراغ مونده بود اینهم شاهچراغ ...

 

 

 

 

 

 

 

و بیرون از شاهچراغ به اولین پاساژی که رسیدیم خانه بازی پیدا کردیم و یه نیم ساعتی بچه ها مشغول بازی شدن و در راه برگشت هم کمی فواره ها رو تماشا کردن و دوباره تاکسی گرفتیم و برگشتیم سمت ماشین تا خودمون بریم رستوران که تو شلوغی جا پارک پیدا نکردیم و جلو یه ساندویچه ماشینو پارک کردیم و شام بندری خوردیم و بچه ها هم که لحظه ی آخری سر شیشه نوشابه دادو هوار راه انداختن و تو سرو کله ی هم میکوبیدن که سریع اومدیم بیرونو تو ماشین شام خوردیم و وقتی داشتم به هانا شام میدادم متوجه شدم  که گوشوارش نیست ...بعله تو همون دعوای اخیر گوشواره ی هانا گم شده بود

 

اینم ورودی رستوران هفت خوان که امسال برا شام بهش رسیده بودیم که متاسفانه طبقه ی همکف که همیشه میرفتیم و سلف سرویس بود تعطیل بود وطبقه ی بالا که فست فود بود و طبقه ی دوم هم غذاهای دریایی که پشیمون شدیم از رفتن به اونجا چون به نظر ما پول زیاد بدرد سلف سرویس میخورد نه یه نوع غذا 

 

 

 

شب هیچ هتل و هتل آپارتمان و ...پیدا نکردیم و بخاطر سرما و شلوغی خیابونا پا به فرار گذاشتیم و گفتیم شهر بعدی توقف میکنیم واسه خواب که متاسفانه خیییلی خسته بودیم هر چقدر هم میرفتیم به شهر بعدی نمیرسیدم بابا هم که خیلی خسته بود و خوابش میومد به اصرار من توی جاده یه جا که یه مسجد بود کنار جاده ماشینو پارک کردیم و تو ماشین خوابیدیم صبح که حرکت کردیم تو راه بندر عباس یه جا کنار جاده توقف کردیم و صبحانه آتیشی دستپخت بابا با همکاری و چوب جمع کردن بچه ها روخوردیم و استراحت کردیم و بابا هم کمی خوابید و بعد پیش به سوی بندر عباس

 

 

توی راه هم هندوانه کنار جاده آورده بودن که زدیم به رگ

 

 نهار توی یه رستوران یکی از شهرها نمیدونم اسمش چی بود خوردیم که حسابی چسبید به نظرم بهترین نهار سفرمون بود حالا شاید چون دیر خوردیم تقریبا ساعتای چهار چهارو نیم بعد ازظهر بود

بعد از اون شب شده بود که رسیدیم بندر عباس و بعد از گشتی دور شهر یه مدرسه جای خواب پیدا کردیم وشاممونو بیرون خوردیم و  اونجا خوابیدیم و فردا صبح که دیگه حسابی خستگیمون در رفته بود حرکت کردیم سمت دریا و صبحانه رو اینجا (پارکی که تمام پر از چادرهای مسافرین بود در کنار ساحل)خوریم نون و پنیر خامه ای

 

 

 

 

و حرکت به سمت دریا...

توی مسیر از دستفروشها توپ و کایت گرفتیم که آریان به کایت میگفت هواپیما و کلی عاشقش شده بود

 

هانا هم که توپشو از خودشدور نمیکرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بابا و آریان در حال کایت بازی

 

 هانا هم مشغول بدو بدو و بازی های مختص به خودش

 

 

 

 

 

 

و بالاخره بهترین نقطهی سفرمون شنا و آب بازی بچه ها که حساااابی بهشون خوش گذشت

 

 

 

 

 

 

هواپیما بازی آریان؟؟؟!!!!....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سوار اسب نمیشد و میگفت میخوام کنارش راه برم 

  آخ قربون اون دوق کردنت برم من

 

 

 

بابا هم داره بهت یاد میده افساراسبو خودت بگیری

 

 

دیگه هانا داشت یواش یواش سردش میشد 

 

 

 

 

 

بعد از اب بازی بچه ها و شستنشون توی راه یه بستنی قیفی کنار دریا خوردیم و در راه از یه رستوران نهار گرفتیم و رفتیم مدرسه و نهارو همونجا خوردیم با این تفاوت که تنا نهار خوردیم چون بچه ها از خستگی بیدار نمیشدن و نهارشونو پنج بعدازظهر دادم و بعداز ظهر رفتیم پاساژ گردی و گشت و گذار و شب هم اومدیم مدرسه و همون غذای ظهرو گرم کردیم و خوردیم و با یه خانواده ی تبریزی آشنا شدیم و چایی خوردیم وسایل ماشینو مرتب کردیم و آماده شدیم که فردا صبح زود حرکت کنیم سمت کرمان و به سفرمون خاتمه بدیم بچه ها هم توی محوطه همبازی پیدا کرده بودن و چون محیط امن و بزرگی بود با خیال راحت بازی کردن و دوست هم پیدا کردن مثلا دوست اریان اسمش محمد بود که یسره محمد محمد صداش میزد یه دختر بزرگتر هم بود که یسره دورو بر هانا بود و باهاش بازی میکرد خلاااااصه صبح زود بعد از خداحافظی با دوستامون و خوردن صبحانا کالباس و خیارشورمون حرکت کردیم سمت کرمان که نهار رو در کرمان خوردیم و حرکت کردیم سمت راور و در راور شام خوردیم و یه مدرسه پیدا کردیم و همونجا شب خوابیدیم و صبح حرکت کردیم و صبحانه بین راه توی یه رستوران سر راهی عدسی و املت خوردیم و حرکت کردیم.

 

نهار هم توی یه رستوران بین راهی دیگه خوردین و باقیمانده غذارو هم دادیم به سگی که پشت در رستوران بود ...

 

به پایان آمد این دفتر....

[ سه شنبه 8 فروردين 1396 ] [ 15:42 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]