آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡
X

آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡

نیازی به تسبیح نیست دستانت را که به من بدهی ذکر دوست داشتن میگویم...

به وبلاگ من خوش اومدین
امید زندگی من... با تو زندگی کردن چیزی فراتر از عشق است...

http://niniweblog.com/upl/ariyanim/14209809538.jpg

 

فرشته ی زندگی من نفسم به نفسهایت بستست... 

 

[ يکشنبه 7 خرداد 1396 ] [ 23:28 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

اهانایی یاد گرفت واسه اولین بار خودش بره بالای سرسره

امروز بعد از ظهر منو اریان و هانا تصمیم گرفتیم ساعت ۶بریم پارک و این شد که فرز آماده شدیم و رفتیم پارک و بچه ها کلی بازی کردن و کلی خوش گذشت

 


دم در خونه جیگرای مامان

 

 


و...


حرکت به سمت پارک

 


و یه اولین دیگه واسه هانایی
اولین باری که هانای مامان خودش تونست از پله ها بره بالا و سرسره بازی کنه


مبارکه قربونت بشم من

 

 


و ادامه ی بازی هاتون

 

 

 


وعلاقه ای که هانا خانومی به این داشت که دست داداشی رو بگیره توجهم رو جلب کرد

 

 


آریانم که تا میرسیم پارک سریع یه دوست واس خودش پیدا میکنه و شروع به بدو بدو و بازی میکنه که دوربین من به سرعتش نمیرسه که


ودر اخر عکس هانایی پریشون در خانه


وسلام نامه تمام

[ يکشنبه 7 خرداد 1396 ] [ 23:13 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

اولین خرید🤑

یه بعد از ظهر دیگه بهاری بود که تصمیم گرفتیم بریم پارک با این تفاوت که این بعد ازظهر یکی دیگه از اولین های پسرک شیرینم رقم خورداینبار آریان خودش رفت و برای خودش خرید کرد کلی هم خوشحال شد البته قبلا تقریبا یه سال پیش من دم در مغازه ایستادم و به اریان پول دادم کمکش کردم اما اینبار آریان بدون کمک من از دکه ای که توی پارک شهدای گمنام بود چیپس خرید و خودشم کللللللی ذوق کرد منم که کلی خوشحال بودم ازینکه پسرم روز به روز داره بزرگتر و بزرگتر میشه


و خب بگم از جمعه آخرین روز قبل از ماه رمضون و سفر به مشهد





رفتن به ویلاژتوریست به بهانه بازی آریان
که متاسفانه پارک بازی رو خراب کرده بودن
و آریان به همین ماشین قانع شد


البته براش یه بسته اسباب بازی و شلوار هم خریدیما!!!🤗
برای هانایی هم ۳دست لباس و کلی کش مو
ویک عروسک ناز
فعلا بای

[ شنبه 6 خرداد 1396 ] [ 15:10 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

مهمونداری 👌









یه عصر بهاری منو این وروجکها حرکت کردیم به سمت بیرون برا خرید خمیر بازی و دفتر نقاشی و بین راه هم رفتیم پارک و کیک و آبمیوه خریدیم به من که خیلی چسبید



اینم از وقتی که رسیدیم خونه و بچه ها اول شروع کردن به نقاشی کشیدن با کلی ذوق و شوق



و بعد خمیر بازی
قربووووونتون بشم من عزیزای دلم
خب برم سر خاطره ی بعد که سه شنبه ۲خرداد۹۶قرار بود مهمون بیاد خونمونکیا؟خانواده ی باباجون یعنی عمه جونو دختریاو نوه ها زن عموها و مامان زهرا و محمد اینا دوستت
اول از همه که تمیز کاری خونه ها و اماده کردن وسایل بود و ...اما چشمتون روز بد نبینه که نیم ساعت قبل از اومدن مهمونا هانایی در حالی که کتاب دستش بود و داشت از آریان فرار میکرد سرش خورد به این تخت



و صورت و لبش باد کرد و کبود شد و کلی خون اومد خدا رو شکر که بخیر گذشت و اتفاق بدتری نیفتاد و تو تموم مهمونی هانا اینجوری بود



البته الان توت فرنگی خورده که صورتش قرمزه
اینم بعد از این اتفاق که میوه میخوردین تا مهمونا بیان



و حالا بعد از اومدن مهمونا اتاق شما






اونقدر بازی کردین و خوشحال بودین که نگو



اینهم از هانایی نصفه شب با صورت کبودش
عزیزانم براتون آرزوی سلامت و شدادابی و خوشی دارم
به خدا میسپارمتون

[ چهارشنبه 3 خرداد 1396 ] [ 14:48 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۲۰ماهگیت مبارک دختر شیرینم♡

سلام ...

سلام شیرینی زندگیم فرزندم نفسم

یکسال و هشت ماهه ی من

اینبار اومدم تا کمی با دختر بزرگم حرف بزنم اینبار دارم تصور میکنم تورو در حالی که قد کشیدی و بزرگ شدی در حالی که جوانی هستی پر از شور و ذوق زندگی ...

نمیدونم الان که داری این نوشته رو میخونی کجا هستی نمیدونم چند سالته نمیدونم چه احساسی داری دخترم فرشته ی زندگیم تنها ارزوم خوشبختیته عزیز دلم شاد بودنت خندیدنت بزرگترین آرزومه اما احساس خوشبختی رو خودت در خودت بوجود بیار هر انسانی خیلی بخواد عمر کنه صد ساله از تمام روزهات لذت ببر... خوشبختیتو از دیگران نخواه تو خودت مسئول خوشبختی خودتی کاش هیچ وقت احساس شکست نکنی اما فکر نمیکنم انسانی تو این دنیا وجود داشته باشه که هیچوقت احساس شکست نکرده باشه ؛پس ببین ...

مهم اینه که بتونی خودت دستتو از زانوانت بگیری و بلند شی دخترم بلند شو اما دست کمک به طرف هیچ کس بلند نکن دخترم میگن مرد باش اما قدرت تو قدرت ذهن تو از تو یک مرد خواهد ساخت اگر از همون اول یاد بگیری تو قوی هستی تو میتونی تونستن در تو عملی میشه کاش از حرفهام پند بگیری کاش یاد بگیری اول به عقلت رجوع کنی بعد احساس ...

دخترم هیچ انسانی نمیتونه همه چیز رو تجربه کنه انسان عاقل کسیه که به تجربیات دیگران توجه کنه و از شکست های دیگران درس بگیره 

تو از همه چیز و از همه کس مهم تری سعی کن هر لحظه از دیگری ناراحت شدی اشک هات در خلوت خودت باشه نمیخوام شکستت رو کسی ببینه اما بعد از اینکه احساست تخلیه شد سعی کن حال خودتو خوب کنی بلند شو دوش بگیر و به خودت عطر بزن و یه آهنگ شاد بزار و برا خودت هر هدیه ای که دوست داری و در توانته بگیر تو اینطوری به خودت محبت میکنی عشق میورزی و احتیاج به هیچ کس نخواهی داشت تو یک زنی یک زن زیبا یک زن شاداب مبادا شادابیتو ازدست بدی همیشه بهترین ها رو برات آرزو دارم دخترم دختر زیبای مو مشکی من...

کاش همیشه طعم شیرین زندگی رو بچشی  

کاش تلخی ها و کاستی های زندگی پله های رسیدن به موفقیتت باشن

دخترم هر گاه دیدی زندگی بر وفق مرادت نمیچرخه با صبر و تلاش و کوشش بسازش دوباره و دوباره و دوباره اما اگر باز هم نتونستی بسازیش راهتو عوض کن تو انسانی و عمرت کوتاه پس همیشه کاری کن از عمر کوتاهت لذت ببری ...♡♡♡

عااااااشقتم فرشته ی من♡♡♡

 فرهنگ لغات

دوست دارم:دوست دایَم

عاشقتم:عاشتم

خانوم:خامون

باز کن:بازتون

لواشک:دباشد

اریان:آیان

عروسک:عَووسک

 

خُب خُب خُب...

نوبتیم باشه نوبت میرسه به خاطرات دوتاتون...

 

بگم از اینکه یه عادت هانا خانومی اینه که دستمالای توی کشو رو برداره و باهاشون بازی کنه..

چه بازی؟

گاهی میکشه رو سرش و مثلا  روسریشه

گاهی باهاش میزا رو تمیز میکنه و گاهی میزاره روی عروسکاش یا روی سرشون..

الانم مشاهده میکنید که دستمال به دسته....

 

 

 مامان بزار یه عکس بگیرم

-نه

فقط یکی

-نننننه

 پنج شنبه همگی نهار خونه مامانجون مریم بودیم خاله ها داییا اریان حسابی با بچه هامخصوصا امیر حسام بازی میکرد کشتیم میگرفتن یه دقیقه دعوا دوباره آشتی خالاصه دنیایی دارن واسه خودشون

این عکسم مال همون موقع هست البته بعد از ظهر ساعت ۵که وقت خواب بعد از ظهر اریان گذشته بود و خاله محبوبه داشت واسش قصه ی کدو قلقله زن رو تعریف میکرد 

 قربوووووونت برم که اینقدر با دقت گوش میکنی

 بازیهای شما دوتا باهم ...پسرمم که دیگه بزرگ شده و عروسکاشو میچینه و بازی میکنه هانایی هم هی میادو همه چیو بهم میریزه و جیغ و گریه و دعوا..‌.

 هانا خواب بود که آریان سبد اسباب بازیهاشو آورد و شروع کرد به بازی 

بعد چند دقیقه ای دیدم رفته رو مبل نشسته میگه هورااااا تولد تولد تولدت مبارک مامانجون دست بزن میگم چرا میگه تولد گرفتمتعجب

کی؟؟؟

همین الان ...

زود گوشیتو بده میخوام از تولد عکس بگیرم

 اینم از عکسی که گرفت ...

_امروز صبح تصمیم گرفتم کاردستی بدم به بچه ها درست کنن اینهم نمونش:

اول پلاستیک زباله رو مثل لباس تنشون کردم  ؛زیرشون روزنامه پهن کردم

 

 و حالا آمادن که لوبیاها رو براشون بیارم بچسبونن بعدشم با گواش رنگ کنن

 قربون کودکانه هاتون بشم من

 کاش همیشه لباتون بخنده

 هانایی در حال چسبوندن لوبیاها

 و آریان نیز

 

 

 هی به اریان نگاه میکرد تا یاد بگیره دخمل زرنگم

 

 و نوبت رنگ آمیزی...

 

 

 

 خلق کن پسرم تو بالاترین استعداد رو داری...

 هانایی که این چسبه براش خیلی جالب بود

 و این هم نتیجه ی کار آریان

 و هانا که تا اومدم بقیه رو جمع کنم سریع کاغذشو انداخت سطل آشغال

 

به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقیست...

[ شنبه 30 ارديبهشت 1396 ] [ 13:54 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۴۱ماهگی پسرک شیرین زبانم♡♡♡

 

شد سه سال و پنج ماه پر ماجرا...

شیرین خیییییلی شیرین 

 کلماتی که این روزها از زبان مرد کوچکم میشنوم

یعنی وقتی دارم کار میکنم میگه آب بده آب میخوام حواسم نیست بعد یهو داد میزنه میگم آب بده آب میخوام نمیشَندی؟؟؟؟به یه رگ گردن قلمبه و اخم شدید خُب دلت میاد نگیری فشارش ندی ماااااچش نکنی؟

یعنی یه پسر بچه با کلی شیطنت که میخواد آبجی کوچولوش رو هم تربیت کنه تازگیه نخنای دستاشو میخوره که کلی ناراحتم اما امروز هانا هم ناخنای دست اریانو میخواست بعد آریان نشسته براش توضیح میده هر کی ناخنای دست خودشو باید بخوره بخور ناخناتو آفرین آنا جونم...

یعنی یکی بیاد یهو از خواب بعد از خواب عصر بیدارت کنه بگه پاشو دیگه چگد میخوابی صبح شد

یعنی وقتی داری پشت رول نشستی یکی با کلمات درب و داغونش با موسیقی هم نوا بشه 

بهار چه فصل خوبیه بعد از اون خونه نشینی و سرمای زمستون بهار بهترین فصله برا بچه های وروجک من که راحت میتونیم بریم بیرون پارک گردش...

اینهم یکی از همون عصرهای بهاری که با بچه ها رفتیم پارک و تفاوتش این بود که بعد یه سالی که آریان اسکوترش شکسته بود خاله محبوبه اسکوتر غزاله رو بهش داد حالا برا اولین بار آریان با اسکوتر و هانا هم باکالسکه بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 توی پارک امیر حسین پسر خاله ی شیطون تر از شما ها رو هم دیدیم و تا شب حسابی بازی کردین

 

 

 

 

 

 

و....

این عکسها مال وقتیه که با خاله ها رفتیم پارک شهدای گمنام...

وای که چه هوای خوبی عطر گلهای محمدی سرسبزی و شادابی پارک چه حس خوبی به آدم میده

 

 

 

 

 وقتی میگم نخند زشت میشی نیشش بیشتر باز میشه...

 

 

 

 دیگه شرطی شدم هر وقت میخوام بخنده میگم نخند زشت میشی....

 

 

 

 آخ فدای پسرم بشم من که یه جاش دووم نمیاره همه عکساش روح شده اینقدر که سرعتش زیاده

 خنده به این میگن از ته دل نیش تا بناگوش باز چشا خطی صورت در کوکترین حالت ممکن...

 

 

 دیگه بعد از پارک لباسات سرشار از کثیفیه ....

 خوتم گلی ...

 

 

 اینم آریان با مامانجون مریمش...

 

 نیم وجبی...

 

 

 

 

عکسها مربوط به ۱۳۹۶/۲/۱۴

تولد کوروش جون نوه ی دایی بابا 

نه تنها این شمع بلکه مسیر زندگیت رو هم میتونی خودت عوض کنی پسرم

 

 

 

 

 

 

 ۳۱ماهگیت مبارک عزیز دلم

 

[ پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 ] [ 15:23 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۱۹ماهگیت مبارک هانای مامان

 

 گاهی وقتا بچت اونقدر برات شیرینه که هر حرکتی میکنه هی برا بقیه تعریف میکنید و میگید ببینید ببینید دخترم فلان ...دخترم بهمان الان وضع حال ما همینه هانا تو اوج شیرینیش به سر میبره و کلی باهاش کیف میکنیم کلماتی که وقتی با اون جثه ی ریزش به کار میبره انگشت به دهن میمونیم و یادگیری کلمات جدید تر و بیشتر مثل وقتی که میره با همون زبون شیرین کودکیش به باباش میگه بابادون بازی داندود کن...

کلمه های خیلی زیادی رو بلده که الان حضور ذهن ندارم و هرچی الان یادم میاد مینویسم

فرهنگ لغات

پستونک:پسد

شیشه :شی شی

شیشَمه:شیدَمه

پستونکمه:پسدمه

کلا (دَمه)میم مالکیت محسوب میشه

خاله:خایه

عمه جون:عمه دون

غزاله:گزایه

شیر:شیر

لواشک:دَباشَد

بستنی:بستنی

کتاب:دِبا

مداد:مدا

توپ:بوپ

ماست:ماست

پلو:پلو

ماکارانی:ماکانی

 

 

خب بگم از اینکه بهاره و بساط بیرون رفتن ما فراهم هرچقدر زمستون خونه نشین شده بودیم بهار حداقل یه روز درمیون بیرونیم وااااای که چقدر بهارو دوست دارم 

اینهم یه عصر بهاری پارک جانبازان

 

 

 

 

 

 

 پسرک شیرینم در حال تماشای تلوزیون

 

 

 

 

 

 

[ شنبه 2 ارديبهشت 1396 ] [ 10:03 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۴۰ماهگیت مبارک مرد کوچکم

۴۰ماه گذشت به سرعت برق و باد خدای من چه زود میگذره فرزندم چه زود قد کشید چه زود حرف زدن آموخت چه زود راه رفتن و دویدن یاد گرفت و...و...و...پسرم حسی که نسبت به تو دارم حس عجیبیه برعکس وقتی که به هانا نگاه میکنم با تو احساس امنیت میکنم دوست دارم بشینم و تو باایستی تو رو بلند تر از خودم ببینم پسرم تو مثل پدرت به من احساس غرور و اطمینان میدی دوستت دارم عاشقانه دوستت دارم باورم نمیشه کسی این اندازه بتونه دوستت داشته باشه امیدم نفسم ۴۰ماهگیت مبارک...

 

 این روزا گاهی از کوره در میرم و دعوات میکنم اونقدر که شیطنت میکنی انا وقتی به کارهات فکر میکنم از خودم خجالت میکشم با خودم کلنجار میرم ...تو پسر مودبی هستی و خیلی رفتارهات تحت کنترل تر از هم سن و سالهات هست مثلا وقتی رفته بودیم خانه کاشانه کلی دوق کردم چون قبل رفتن به اونجا بهت گفتم که پول ندارم و برات چیزی نمیخرم گریه نکنی بگی اینو میخوام اونو میخوام در کمال تعجب با اونهمه اسباب بازی و وسایل رنگارنگ خیلی مودب و آقا بودی و کارکنان اونجا نگات میکردن و تحسینت میکردن فقط همه چیو میدیدی و میگفتی این خیلی خوشکله اون خیلی قشنگه فردا بخریم...

هنوز هم بعضی کلمات رو اشتباه تلفظ میکنی مثلا:

اسفناج:افنناج

پرتقال:پرکلا

و...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه 19 فروردين 1396 ] [ 12:37 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

عکسهای آتلیه ی اسفند ۱۳۹۵

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه 18 فروردين 1396 ] [ 1:04 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

چهارشنبه۱۶فروردین۹۶وواکسن پایان ۱۸ماهگی هانایی

صبح از خواب بیدار شدیم و صبحانه ی بچه ها رو دادم و داشتم لباسهای بچه ها رو تنشون میکردم که یهو دیدم صدای دادو بیداد از بیرون میاد اولش فکرکردم شاید کسی دعواش شده بعد یهو دیدم همه داد میزنن زلزله بدوین زلزله فرار کنین سریع درو باز کردم دیدم همه دارن فرار میکنن وقتی لوسترا رو نگاه کردم دیدم بعله لوسترا دارن تاب میخورن این بود که بدو بدو اماده شدیم و رفتیم بیرون و نوبت رسید به واکسن زدن هانایی اولا که بهداشت مکانش عوض شده بود و خدا روشکر اومده بود نزدیک خونمون و بعدشم اینکه تمام پرسنل تغییر کرده بودن و این شد که چکاب مراقبت های هانا رو یه فرد جدید انجام داد فقط هانا یه صد گرمی وزنش کمتر بود خلاصه بهداشت خیلی شلوغ بود و بعد یه ساعت بالاخره نوبتمون شد طی این یه ساعت هم وروجکا از هیچ تلاشی برای خرابکاری دریغ نکردن که نکردن از دستکاری کردن کلیدهای وزنه بگیر...تا باز کردن قفل کمد و کشیدن چایی روی میزو برداشتن خودکارو دِ فرار...

 

 

 

 

بعد از این تاخیر طولانی رسید نوبت واکسن زدن که راهنمایی شدیم به اتاق واکسیناسیون که به خاطر نبودن بابا خیلی میترسیدم اخه بابا همیشه موقع واکسن زدن باهام میاد اینهم از بچه ها قبل از زدن واکسن هانایی

 

 

خلاصه نشستم رو صندلی و دست چپ هانا رو اماده ی واکسن کردم تا خانوم اومدن و واکسنشو زدن و یه قطره فلج اطفالم که چکوندن تو دهنش امّااااا واکسنی که باید به پاش میزدن گفتن موجود نیست و به محض رسیدنش اطلاع میدن که برای واکسیناسیون بریم خلاصه راه افتادیم سمت خونه و بعد از صرف نهار بچه ها خوابیدن و به محض رسیدن بابا و صرف نهار  من هم اماده ی مهمونی خونه خانوم فکور همسایه ی قدیممون شدم و بعد ازظهر ترو تمیز همگی همراه خانوم نجفی راهی مهمانی شدیم با این تفاوت که نمیدونم چرا آریان حالش خوب نبود و بهانه گیری میکرد علائم سرماخوردگی رو نداشت اما سرش کمی گرم تر از بدنش بود و اونجا هم هی میگفت برگردیم بریم خونمون که ما زودتر از بقیه برگشتیم 

بعد از مهمانی منزل خودمون

 

 

 

 

 

 

 

 

ساعتای ۹/۵بود که آریان خوابش برد و بهش یه شربت دیفن هیدرامین دادم و اخرای شبم استامینوفن 

امشب اعلام کرده بودن سعی کنید تا دیر وقت بیدار باشید بخاطر زلزله این بود که  دست به کار شدم و تخت نوزاد و نوجوان آریان رو جدا کردم و تخت نوزاد رو گذاشتم تو اتاق خودمون کنار تختمون و تخت نوجوان رو روش تشک و پتو کشیدم که امشب آریان پیش ما بخوابه و از فردا هم هانا رو اونجا بخوابونم و آریان رو تخت نوجوان بخوابه

منم تا ساعت ۳شب بیدار بودم و اینم عکس نیمه شب هانا با لپای کُپُل خورده 

 

و نیمه شب آریان

 

و خب اینهم ظهر روز ۱۷فروردین اولین باری که هانا رو جدا تو تختش خوابوندم

 

گنجیشک لالا 

مهتاب لالا

لالا لالایی لالا لالایی

لالا لالایی لالا لالایی...

[ پنجشنبه 17 فروردين 1396 ] [ 14:46 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

چهارشنبه ۱۶فروردین و واکسن پایان ۱۸ماهگی هاناجون

[ پنجشنبه 17 فروردين 1396 ] [ 14:26 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد