آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡

آریان و ماریان میوه های زندگیمون♡♡♡

نیازی به تسبیح نیست دستانت را که به من بدهی ذکر دوست داشتن میگویم...

به وبلاگ من خوش اومدین
امید زندگی من... با تو زندگی کردن چیزی فراتر از عشق است...

http://niniweblog.com/upl/ariyanim/14209809538.jpg

 

فرشته ی زندگی من نفسم به نفسهایت بستست... 

 

[ يکشنبه 7 خرداد 1396 ] [ 23:28 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۷و۸تیر۹۶

سلام سلام
باز اومدم بگم براتون ازین دوروز پر تحرکمون...
این دو روز خیییلی خوش گذشت بعد از یه ماه ماه رمضون دیروز پای پیادهرفتیم خانه کاشانه بدون کالسکه و... این بود که اولش کمی میترسیدم همراهی نکنیناما بعد کلی خوشحال شدم نیشخندو به کارم ادامه دادم اول رفتیم خانه کاشانه و به آریانی گفتم پول ندارم خرید کنم نگی اینو میخوام اونو میخوام ها !پولم کمه ...پسرکم خیلی فهمیده هست قبول کرد و به حرفشم عمل کرد امّا هانایی وقتی عروسکا رو دید اولش شروع کرد به گریه که اینو میخوام اونو میخوام و... که منم عااااااقل سریع گفتم آآآره هانا جون چقدر نازن نازشون کن بوسشون کن ...خب حالا بریم باهاش بای بای کن بگو دوست دارم اینکار فوق العاده آرومت کرد خلاصه به همه چی دست میزدی و نازو بوسو...و راحت ده دور چرخیدیم واسه خودمون آخرشم دوتا ماشین کوچولو براتون خریدم و یه قمقمه آب و یه کلاه واسه هانایی به من که بعد از اینهمه خونه نشینی خیلی خوش گذشت بعد از اون دوباره راه افتادیم سمت پارک و بعد از یه ده دقیقه یه ربع بازی برگشتیم سمت خونه قابل به ذکره که تمام راه رو پیاده اومدیم هاو فقط یه دقایق محدودی هانایی بغلم بود ...




در مورد آخرین عکس که اریان اینقدر غمگینه توضیح بدم که آریان چند دقیقه پیشش از روی چرخ سر خود میخواست بیفته که ترسید و اروم نشست بعد از این عکس براش از کمی جلوتر ماشین خریدم که چهرش شدنیشخند


خب خب حالا بریم سر موضوع امروزمون که نزدیکای ظهر مامان زهرا و عمه جون اومدن خونمون و با یه آب پاش عمه جون کلی شر به پا کردعمه جون واسه آریان آب پاش خریده بود که به محض دیدار اولیه از صورت هممون آب میچکیداونقدر رو عمه جون آب ریختی که طفلی میگفت چه کاری کردم آب پاش خریدم
خلاصه مامان زهرا اینا تا بعد از ظهر خونمون بودن و بعد از رفتنشون زنگ زدم به خاله محبوبه که گفت میخوان برن خونه دایی وحید که ما هم بدو بدو لباس پوشیدیم و سریع یه تاکسی گرفتیم راهی خونه دایی شدیم و بعد از کلی شیطونی شما وروجکا برگشتیم خونه اونم همگی با پای پیاده وسط راه جدا شدیم و ادامه راه رو ما با خاله محبوبه اومدیم و سر کوچه جداشدیم و اومدیم خونه که دیدیم وااااای ساعتم خراب بوده و من فکر کردم ساعت هشت و نیمه و با خیال راحت آروم آروم میومدیم وقتی رسیدیم خونه دیدیم ساعت ده شبه و بابا خونست
خب خب امروزمونم گذشت شب خوش
و اینهم عکسای هانایی خونه دایی وحید









[ جمعه 9 تير 1396 ] [ 0:04 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

جمعه آخر رمضان ۹۶


نیمه شب با صدای گریه هانایی بیدار شدم که دیدم گوشوارش به بالشش گیر کرده و گوشش کشیده میشه بعد از بغل گرفتنش و اروم کردنش اروم گوشوارشو از بالش جدا کردم قربونش برم خیلی دردش اومده بود


بابا فواده ها!آریان کشیده


اینهم نقاشیه منه!بخدا من چاق نیستم
و روز جمعه بابایی برای گروهی افطاری پخش کرد و اینجا شما وروجکا تو رستورانید




و بعد از رستوران رفتیم خرید از فروشگاه


باااای

[ شنبه 3 تير 1396 ] [ 19:18 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

یه اولین دیگه واسه پسر گلم


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ پنجشنبه 1 تير 1396 ] [ 12:49 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

هانای ۲۱ماهه ی من

هانای من یه ماه بزرگتر شده

یه ماه فهمیده تر و عاقل تر شده

یه ماه قد کشیده و رشد کرده

تو دنیایی که براش پر از تجربه است پر از کشف های جدیده ...


هانای من!

دختر چشم و ابرو مشکی دوست داشتنی من !

کاش بتونی دنیارو با همه ی بدی ها و خوبی هاش دوست داشته باشی ,دنیا جاییه که تو یه عمر باید توش زندگی کنی, لذت ببری ,کشف کنی ,رشد کنی دنیات رو دوست داشتنی کن ...سعی کن به چیزهایی که میخوای برسی... با هدف با اراده با قدرت ...تو انسانی ! بزرگترین مخلوق خدا ...من عظمت خدا رو در تو دیدم در حرکاتت وقتی توی شکمم بودی دیدم موقع دنیا اومدنت دیدم بی دفاع بودنتو موقع نوزادیت لحظه لحظه چهار دست و پا رفتنتو تاتی تاتی کردنتو قدم زدنتو و حالا دویدنتو تو روز به روز داری بزرگتر و کشیده ترو جوانتر میشی و من روز به روز دارم فرسوده تر و پیر تر ...ببین... رسم زمونه همینه که میگم لذت ببر تلاش کن موفق باش تو خودِمنی من جوونیمو در تو میبینم رشدم رو در تو میبینم همینطورموفقیتم رو در تو...
هانای من!
دختر مو مشکی من!
کاش روزی برسه که از بودنت احساس افتخار کنی احساس غرور کاش به هرآنچه میخوای برسی ...


و حالا هانای من در ۲۱ماهگی:
⬅️هانایی تو ۲۱ماهگی یاد گرفته شعر تاب تاب عباسیو کامل میخونه
⬅️هانایی تو ۲۱ماهگی کاملا میتونه جمله های بزرگی به زبون بیاره
⬅️هانایی تو ۲۱ماهگی قادره مداد دستش بگیره و با دقت رنگ آمیزی انجام بده
⬅️هانایی تو ۲۱ماهگی میتونه خودش توی پارک از پله های سرسره ها بره بالا و پایین و بازی کنه
⬅️هانایی توی ۲۱ماهگی نسبت به هم سن و سالهای خودش خیییلی مستقل تره

هانایی تو ۲۱ماهگی کلمات رو اینطور تلفظ میکنه:

خداحافظ:دوداسز
سلام:سیام
میکنم:میتونم
بوس کنم :بوس تونم
خیار:خیای
عروسک:اَووسک
شلوار:شَیای
نندازی:دَدازی
کجاست:کُکاس
پول:پوی
نرو:دَرو
نکن:دَکن
میگم:بگم
منو ببر:من ببی
بابا جون:بابا دون
ثمین:ثَهین
غزاله:دَزایه
پلو:پویو
سیب زمینی:سیزَنی
نقاشی:دَداشی
داداشی:داداشی

یک سال و نه ماهگیت مبارک فرشته ی کوچک من...

[ چهارشنبه 31 خرداد 1396 ] [ 14:10 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

اولین شعر خونی هانایی

[ دوشنبه 29 خرداد 1396 ] [ 0:31 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

برای دخترم هانا...
برای دخترم...


تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی
و بهترین غزل توی دفترم باشی
تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید
و استخاره زدم ، گفت کوثرم باشی
خدا کند که ببینم عروس گلهایی
خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی
خدا کند که پر از عشق مادرت باشی
خدا کند که پر از مهر مادرم باشی
همیشه کاش که یک سمت ، مادرت باشد
تو هم بخندی و در سمت دیگرم باشی
تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود
تو دست کوچک باران باورم باشی
بیا که روی لبت باغ یاس می رقصد
بیا گلم که خدا خواست دخترم باشی
تو آمدی و خدا خواست از همان اول
تمام دلخوشی روز آخرم باشی



[ يکشنبه 28 خرداد 1396 ] [ 16:32 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

هانایی در1سال و 8ماه و 27روزگی

 

 ایبهار آرزوی نسل فردا،دخترم

 ای فروغ عشق از روی تو پیدا، دخترم

 

  چشم وگوش خویش را بگشا کز راه حسد

 نشکند آیینه ات را چشم دنیا، دخترم

 

دست در دست حیا بگذار وکوشش کن مدام
 تا نیفتی در ره آزادی از پا، دخترم

 

 کوه غم داری اگر بر دوش دل همچون پدر

دم مزن تا می توانی از دریغا، دخترم

 

 با مدارا می شوی آسوده دل،پس کن بنا

 پایه رفتار خود را بر مدارا، دخترم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خنده کن بی پروا، خنده هایت زیباست

 

[ شنبه 27 خرداد 1396 ] [ 14:58 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

۴۲ماهگی مرد کوچک خانه ی ما💐

 

 

 

 

 

پسرم                                                       

 به تماشا سوگندوبه راز گل سرخ...

وبه پروانه که در عشق فنا میگردد...

زندگی زیبا نیست آنچه زیباست تویی...

تو که آغاز من و لحظه ی پایان منی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام به امید زندگیم‌پسر عزیز تر از جانم خب بگم برات که این ماه ماه تبریک ماهگرد چهل و دومین ماه از زندگیته و شما خیلی چیزای جدیدی یاد گرفتی مثلا پشتک زدن که یهویی خونه مامانجون مریم گفتی که کله مگل بزنم ببینین همه از جمله من نگات میکردیم که وقتی دیدیم آره داری درست پشتک میزنی تعجب کردیم مونده بودم از کجا این کارو یاد گرفتی مثل خیییلی از کلمه های قولونبه سولونبت که گاهی برام عجیبه اینا رو از کجا یاد گرفتی خلاصه اونروز به قول خودت کله مگل زدی و زدی تا سرت خورد به پایه مبل و شروع کردی به گریه بهت گفتم مامان جون کله ملق نزن میوفتی سرت میخوره به وسایل اوووف میشی میگه آخه من کله مگل نزدیدم موندم بخندم یا برات توضیح بدم ...
این روزا که باز گهگاه حس تمرینات مهد برام تازه میشه باهاتون کاردستی و خمیر بازی و ...انجام میدم که اینه هم نمونشه البته هانایی یخورده خراب کاری میکنه و نمیزاره شما درست به کارت برسی

 

 

 

 

 

 

 

 


بهت گفتم آریان حالا یه آدم درست کن اینم از ادمی که شما درست کردی



من دیگه حرفی برا گفتن ندارم

[ سه شنبه 23 خرداد 1396 ] [ 11:56 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

رنگ آمیزی عالی👍
آریان و هانا امروز صبح در حال نقاشی کشیدن خیلی خوشحالم بخاطر اینکه آریان خیلی از هم سن و سالهاش تو رنگ امیزی جلوتره قربونش برم که اینقدر رنگ آمیزیو دوست داره ببینید رنگ امیزیها رو در حالی که هنوز سه سالو نیمش تموم نشده


















و اینهم از رنگ امیزی هانا بخاطر اینکه بابا واسه آریان یه کتاب رنگ امیزی گرفت منم این کتاب رو دادم به هانا که اونم بتونه نقاشی بکشه هانا هم خیلی خوب رنگ میکنه ببینید تمام تلاشش رو کرده که داخل مثلثها رو رنگ کنه


گاهی گرچه دوتایی اذیت میکنین و خیلی خسته میشم اما گاهی خدا رو شکر میکنم واسه اینکه اینطوری دو تایی به پای هم چیزهای جدیدی یاد میگیرید و تقسیم وسایل بازی های دونفره و ... رو یاد میگیرید مثل الان که هانا خیلی خوب داره از داداشی تقلید میکنه و کارهایی بزرگتر از سن خودش رو انجام میده

دوستون دارم قد همه همه همه دنیا

[ يکشنبه 14 خرداد 1396 ] [ 11:42 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

اولین جمعه ماه رمضان ۹۶✌️

 



اینهم از یه جمعه شیرین همگی با هم رفتیم بیرون و بعد از کمی گشت توی شهر رفتیم پارک البته با این تفاوت که بخاطر گرمای هوا زودتر برگشتیم خونه قررررربونتون برم










دیگه از وقتی یاد گرفته خودش از پله بره باره تا میاد پایین میدوه طرف پله ها میگه دوبایه دوبایه(دوباره دوباره)
























[ جمعه 12 خرداد 1396 ] [ 15:19 ] [ مامانی اریان ]
[موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد